من فکر می کنم که شما باز آمدید
تا وا کنید قفل مرا؛ مثل یک کلید.
با چشمهای روشن و اعجاز دستهات،
با رنگهای نقره ای و آبی و سپید،
از آفتاب، از گل شب بو و از بهشت،
بر بوم روح من ز خدا طرح می زنید.
خورشید می کشی و پر از نور می شوم.
تو لاله می کشی و دلم می شود شهید.
دریا و رقصهای پری ماهیان پاک.
من ساکتم به گوشه نقاشی جدید.
می آفرینی از من ساکت دوباره عشق.
هی موج می زند به دلم عاطفه، امید.
آن وقت داد می زنم از اوج سرخوشی:
« من آمدم به معجزه دست تو پدید. »
« فاطمه ناظری »