من درختم؛ از شکست و زخم لبریز.
صورتم را می خراشد چنگ پائیز.
شاخه هایم سخت عریانند، عریان.
لحظه هایم بی بهارند و غم انگیز.
عابران گریان بر این حالی که دارم.
خاک از احوالم پریشان، آسمان نیز.
آه! ای باد خزان! من را رها کن.
خود ز روی شانه ام بردار و برخیز.
بیش از این خود را به پاهایم نپیچان.
بیش از این خود را به دستانم نیاویز.
من که آهن نیستم تا از تبرها ... .
من درختم؛ از شکست و زخم لبریز.
« علی کیانلوئی »