چشمم به کوچه خیره مانده.
چنار جلوی خانه مان،
دارد خشک می شود.
گفتی مرا به یادت می آورد.
صدای گامهایت بر سنگفرش کوچه،
دلم را آتش می زند.
چشمهایت را تاب ندارم،
وقتی سکوت را فریاد می کشند.
قلبم گواهی می داد
از توران تا ایران فاصله بسیار است.
دل به دوست داشتنهایت بسته بودم.
نمی دانستم
باید به اندازه هفده سال،
این راه را بروم و برگردم.
گناه من بود که
از شوره زار بهار،
ندای شکوفه را به انتظار نشستم.
من که خودم را
به اندازه اتاقت کوچک کرده بودم؛
چطور مرا نادیده گرفتی؟
می دانم هنوز هم دوستم داری؛
اما من از تباری دیگرم.
نفس کشیدنهایم،
آرامش عشیره ات را به هم می زند.
این قدر تقلا نکن.
باران در سنگ اثر نمی کند.
نگاه کن سیم خاردارها را
که چگونه قلبهایمان را
در آغوش گرفته اند.
راهی برای دور زدن نیست.
علامت ممنوع چشمک می زند.
همیشه نرسیدن سهم من است.
با این همه،
باز هم دوستم داشته باش.
« مریم گرگانی »