دلزده از هر که می آید با کلمات؛
کلماتی فارغ از سخن،
راهم را به سوی جزیره برفپوش می گشایم.
زمین بکر کلمه ای ندارد.
اوراق نانوشته،
در هر سوی منتشر است.
پا جا پای آهوی کوهی می گذارم
در برف؛
سخنی فارغ از واژه ها.
« توماس ترانسترومر »
رو به روی خانه ات،
یک آدم برفی ساختم
که به جای من منتظر باشد
با هر چه بلاهت که دارد.
بعد تو آب نبات چوبیت را
در قلب برفیش فرو بردی.
گفتی: « این شیرینی کوچک،
قشنگترش می کند. »
آدم برفی نخندید.
حرفی نزد
و بعد،
خورشید درخشان بهار،
آبش کرد.
حالا کجاست؟
قلب شکرینش کجاست؟
زنبوری آواز می خواند
کنار آبگیرکی پر از اشک.
« گو چنگ »
این چای،
واقعی است
و این گلو
که جرعه کش داغهای توست.
از واژه ها بخار بلند است،
از زخمها شقایق تازه.
سوت قطار زودتر از ابر می رسد
و دستمال من،
فرصت نمی کند که ببارد برای تو.
لیوان هنوز هم
از بوسه های تو ... .
دنیا پر است از مگس
و لحظه های تلخ.
از دست رفته ام
در برف،
برف،
برف؛
برفی که پشت پنجره کولاک می کند،
برفی که در سکوت جهان پخش می شود،
برفی که رد پای تو را پاک می کند.
در من،
میدان خسته ای است
که دور خودش مدام ... .
نه زخم کهنه بند می آید،
نه برف پشت پنجره،
نه خاطرات تو.
« سید علی میرافضلی »
این بار،
آدم برفیها یک آدم ساخته اند
که می تواند راه برود،
حرف بزند،
غذا بخورد.
فقط نمی تواند بخندد؛
چون دارد کابوس می بیند
که آدم برفیها یک آدم ساخته اند.
« حمیدرضا شکارسری »
هرگز نخواسته ام
ماهی سرخ و سیاهی باشم
که حقارت بالهایش،
آسمان را
از او سلب کرده است؛
از تو چه پنهان؛ پرنده اما
افسوس می خورم که نیستم،
وقتی حدس می زنم
در نیمروز زمستانی شهری
که سالهاست
پشت سر گذاشته ام،
در قاب پنجره اتاقی اداری
که لبالب از زلالی چشمان توست
پشت میز کارت نشسته ای
و گوش به زنگ بارانی اریب
که بر من نخواهد بارید
سربرگهائی انباشته
از ابرهای خط خطی و
درختهای کشیده در بی حوصلگی را
لا به لای اوراق اداری،
بایگانی می کنی!
« عباس صفاری »