هنوز چشم به راه تو دارم.
جاده ها می دانند
من از تو روی برنمی گردانم
و کوهها از سر راهم کنار می روند
تا من افق را بهتر ببینم
و چشمهایت را
تفسیر کنم.
« هدی سلیمی »
سالهاست آسمان را
برای پرنده ها سفارش می دهم
و ماهی پست می کنم
برای دریاها
و از ماه مهربانی می خرم.
می بینی؟
از آب تا ماه رابطه دارم.
بیا میله های قفس را
برای یک بار هم شده پاک کن
و از زیر اعماق،
به مهربانی ماه پی ببر.
این گونه ماهیهای نگاهت،
زودتر به آب خواهند زد
و پرنده های دلت به پرواز.
« اصغر رضائی گماری »
بیچاره چاقوی آشپزخانه ما!
در تمام عمرش،
فقط پیاز و سیب زمینی پوست کنده
و مهیجترین صحنه زندگیش،
بریدن چند تکه کالباس است.
گوشه آشپزخانه،
در آرزوی بوسیدن گلوی گاوی نر،
قوچی وحشی
یا دست کم مرغ پا کوتاه زهوار در رفته ای می پوسد.
« جلیل صفربیگی »
دلتنگتر از غروب در وقت غروب،
بارید و شکست دختر شهرآشوب.
تنهائی او چقدر قدمت دارد!
عمریست درون سینه اش کرده رسوب.
« مریم زارع »
ای کاش که این قدر دلت سنگ نبود،
با روح من دلشده در جنگ نبود!
یک عمر دلم برای تو پر می زد؛
یک روز دلت برای من تنگ نبود.
« مریم زارع »