ستاره های کوچک عزیز،
همه به تو بسیار نزدیکند؛
ستاره های زنده نقره ای
و ستاره های مرده طلائی؛
آنها که با ماه رفت و آمد دارند
و در تمام طول عمر،
تمرین روشن بودن کرده اند.
« لاله جهانگرد »
رخی اخمو، دلی پرکین، دگر هیچ.
دلی غمگین، لبی غمگین، دگر هیچ.
خدا! بر غصه ها نفرین، دگر هیچ!
خدایا! خنده ده؛ آمین! دگر هیچ.
« علی باجلان »
تازه از خاک آفریده شده بود و کوله بارش سبک بود؛ مانند پری از پرهای قو. آرام و بی صدا گوشه ای نشسته بود و منتظر دستور زندگی بود که ناگهان دستی از آسمان به سویش آمد و برایش دفتری آورد. از حالت نگاهش معلوم بود که می خواهد بپرسد آن چیست. خدا توضیح داد: « این دفتر زندگی توست. به زمین برو و آن را پر کن. خوشخط و خوانا بنویس. هر جا اشتباهی کردی آن را پاک کن و دوباره بنویس. » او دفتر را گرفت و به زمین آمد. مثل عروسکی کوک شده رفت و آمد. هشتاد سال از کنار بهار بی تفاوت رد شد. هشتاد سال از کنار پرنده، درخت و دریا گذشت؛ اما آنها را ندید. به اندازه هشتاد سال عمر کرد؛ اما زندگی نکرد. حالا یک روز به آخر عمرش باقی مانده بود. کنار سجاده نشست و ضجه زد و از خدا خواست که فقط یک روز دیگر به او فرصت زندگی بدهد. خدا گفت: « من هشتاد سال به تو زندگی بخشیدم؛ اما تو آن را بیهوده از دست دادی. » با ادامه التماسهایش خداوند سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: « مراقب باش که این بار واقعا زندگی کنی. » خیره به زندگی ای که در دستانش بود نگاه می کرد. زندگی در دستانش برق می زد. زلال و پاک بود. می ترسید از لای انگشتانش سر بخورد و به زمین بریزد. تصمیم گرفت که آن روز را واقعا زندگی کند. از جا بلند شد. زندگی را به سر و صورتش مالید. دوید و دوید. خندید و خندید. آن روز خنکای باد را بر روی پوستش احساس کرد. آواز پرندگان را شنید. به حرف درختان گوش داد. آبشار را درک کرد و فردا مرد. فرشتگان بعد از مرگش نوشتند: « امروز کسی مرد که هزار سال زندگی کرد. »
منبع: هفته نامه « اطلاعات هفتگی »
مردی که مقیم لندن بود روزی سوار تاکسی شد و قبل از حرکت، کرایه را پرداخت. راننده بقیه پول وی را به او برگرداند؛ اما 20 پنس اضافه تر داد. مرد که متوجه پول اضافه شده بود چند دقیقه ای با خودش کلنجار رفت که آیا 20 پنس اضافه را برگرداند یا نه. سرانجام بر وسوسه اش غلبه کرد و پول اضافه را برگرداند. وقتی به مقصد رسیدند، راننده سرش را بیرون آورد و گفت: « آقا! از شما ممنونم. » مرد پرسید: « بابت چه؟ ». راننده گفت: « من قصد داشتم فردا به مرکز شما مسلمانان بیایم و مسلمان شوم؛ اما هنوز کمی مردد بودم. وقتی دیدم سوار ماشینم شدید، خواستم شما را امتحان کنم. با خودم شرط کردم که اگر پول اضافه را پس دادید، بیایم. فردا خدمت می رسم. » تمام وجود مرد دگرگون شد و حالتی شبیه غش به او دست داد. با خودش فکر کرد: « من مشغول خودم بودم؛ در حالیکه داشتم تمام اسلام را به 20 پنس می فروختم. »
منبع: هفته نامه « اطلاعات هفتگی »