زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

نانوای بی وجدان

 

یک روز صبح استادی از مقابل یک نانوائی عبور می کرد که متوجه شد نانوا عمدا مقداری آرد جوی ارزانقیمت را با آرد گندم مرغوب مخلوط می کند تا در طول روز سود بیشتری از فروش نانهایش حاصل کند. استاد از نانوا پرسید: « آیا دوست داری تا آخر عمر با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داده است همنشین شوی؟ ». مرد نانوا با تمسخر پاسخ داد: « من فقط برای مدتی این کار را انجام خواهم داد. بعد از اینکه وضع مالیم بهتر شد، این کار را ترک می کنم و مثل بقیه نانواها آدم درست و صادقی می شوم. » استاد سری تکان داد و گفت: « متأسفم دوست من! هنگامی که شخصی کار زشتی را انجام می دهد، آن کار به تدریج جزئی از او می شود و رفته رفته در چهره، نگاه، رفتار، گفتار و صدای فرد خودش را نشان می دهد. کم کم انسانهای اطراف شخص می فهمند که چیزی در او وجود دارد که قادر به انجام کارهای خلاف است و به همین خاطر، از او فاصله می گیرند. وی کم کم تنها می شود و آن بخش از وجودش که دوست داشتنی نیست همواره با او همراه خواهد شد و حتی در آن دنیا هم با همان تکه همراه می شود. »

منبع: هفته نامه « اطلاعات هفتگی » 

الرحمن

 

پنکه سقفی مسجد،

نم نمک می چرخد

و مرا می برد آن جا که ستاره

و درختان همگی،

می ستایند تو را؛

من ولی در پی خرما و تسلی

و فرستادن یک فاتحه بر اهل قبورم.

آه! ای عشق! چقدر

از تو دورم، دورم!

« حسن فرازمند » 

بیا!

 

ای مرا آزرده از خود! گر پشیمانی، بیا.

نغمه های ناموافق گر نمی خوانی، بیا.

تا که سر پیچیدی از راه وفا، گفتم: « برو. »

جز وفا اکنون اگر راهی نمی دانی، بیا.

یک نفس با من نبودی مهربان ای سنگدل!

زان همه نامهربانی گر پشیمانی، بیا.

تاب رنجوری ندارم؛ در پی رنجم مباش.

گر نمی خواهی که جانم را برنجانی، بیا.

خود تو دانی دردها بر جان من بگذاشتی.

تا نفس دارم، اگر در فکر درمانی، بیا.

دشمن جانم تو بودی، درد پنهانم ز توست.

با همه این شکوه ها گر راحت جانی، بیا.

« مهدی سهیلی » 

مناجات

 

و در آغاز سخن بود و سخن تنها بود

و سخن زیبا بود.

بوسه و نان و تماشای کبوترها بود.

اهرمن خاتم دانائی و زیبائی را

برد ز انگشت سلیمانی او.

جادوی کرد یکی پیر پلید

که سخن؛ سر قدر،

مسخ گردید و سترون گردید.

ای تو آغاز،

تو انجام، تو بالا، تو فرود!

ای سراینده هستی سر هر سطر و سرود!

بازگردان به سخن دیگر بار،

آن شکوه ازلی، شادی و زیبائی را،

داد و دانائی را.

تو سخن را بده آن شوکت دیرین؛

آمین،

نیز دوشیزگی روز نخستین؛

آمین!

« محمدرضا شفیعی کدکنی » 

افتتاحیه

 

به کلنگ و صلوات

و به قیچی، به ربان، جاده، سد،

پل، پیوند

و به یک صرف خوشایند

و به طرفه و ترفند

که بیارد به لب مردم این ناحیه لبخند،

دلم می لرزد.

چه کنم؟ دست خودم نیست.

دوست دارم وطنم، هموطنم را.

« حسن فرازمند »