مه روی تو، شب موی تو، گل بوی تو دارد.
گلزار جهان خرمی از روی تو دارد.
گردون که سراپای وجودش همه چشم است
پیوسته نظر در خم ابروی تو دارد.
مهتاب شب افروز که از هاله کند زلف،
خود سایه ای از خرمن گیسوی تو دارد.
نرگس که نظرباز بود در صف گلها،
تا چشم تو را دیده، نظر سوی تو دارد.
با نکهت زلف تو نسیم سحری را
هر جا نگرم، سر به تکاپوی تو دارد.
تا ساقی این بزم توئی، باده گلرنگ،
این گرمی و لطف از اثر خوی تو دارد.
« گلچین » که به شیرین سخنی شهره شهر است
لطف سخن از لعل سخنگوی تو دارد.
« گلچین معانی »
چون تشنگی تو خشک و ترک خورده ای، کویر!
در هیئت سراب محک خورده ای، کویر!
لب باز کرده ای چه بگوئی؟ بگو بگو
کز ابرها چقدر کلک خورده ای، کویر!
تبخیر گشت آن همه رؤیا و آرزو؛
روزی اگر چه مهر فدک خورده ای، کویر!
قدری برایم از شتر و ساربان بگو.
خیلی ز دستهاش نمک خورده ای، کویر!
« معین دریائی »
طاقتم طاق شده؛ کی می آد بهار من و تو؟
وه! چه غمگین و چه سرده روزگار من و تو!
کی می آد بهار که غم از دلامون کوچ بکنه؟
کی به پایان می رسه پس انتظار من و تو؟
کی می شه بهار بیاد تا بشه خندون دوباره،
دلای تو سینه تنگ و بی قرار من و تو؟
کی می ره پیر زمستون که به جاش بهار بیاد،
بشه مهتابی بازم شبای تار من و تو؟
بیا تا بگذریم از مرز کدورت، گل من
که تا غم باز نکنه رخنه تو کار من و تو!
اگه قسمت بکنیم با همدیگه محبتو،
می ره غم، شادی می آد به جاش کنار من و تو.
اگه دستامون برقصن دوباره با همدیگه،
همه فصلای خدا می شن بهار من و تو.
بیا تا گل بگیم و گل بشنویم از همدیگه؛
آخه فرداس بدمد گل از مزار من و تو.
« عبدالرسول میرکیانی »
وزغ را کرده ای همتای گنجشک
و کرکس را پر از آوای گنجشک.
تو برعکس خلایق هستی، ای عشق!
قناری می فروشی جای گنجشک.
« محمد محمدی »
اگر چه گریه هایم بی شمار است،
ستاره در نگاهم بی قرار است؛
تمام لحظه هایم با خیالت،
بهار است و بهار است و بهار است.
« محمد محمدی »