از افقهای رو به رو،
می آید
و سرود عشق را
زمزمه می کند
و به ما می آموزد
که مثل آسمان،
آبی و گسترده باشیم
و مثل دریا،
روشن و مواج.
« بابک رحمتی »
شبی از شبها،
گذری بود مرا در باغ خوابی
که تو در آن گل بودی.
حیف! این باغ،
رهی داشت به دروازه بیداری.
« محمد زهری »
شبی از شبها،
تو مرا گفتی:
« شب باش. »
من که شب بودم و
شب هستم و
شب خواهم بود
شب شب گشتم،
به امیدی که تو،
فانوس نظرگاه شب من باشی.
« محمد زهری »