زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

تکه ابر سفید

 

تکه ابر سفیدی در آسمان.

برایش دست تکان می دهم.

اشکهایش،

گونه هایم را خیس می کنند.

خیلی وقت است

که برجهای سنگی،

میان او و دوستان زمینیش،

فاصله انداخته اند.

« شهرزاد نیرودل » 

گنجشک خسته

 

زمستان است.

گنجشککی خسته،

روی شاخه خشکیده ای نشسته.

دلش پر است از غصه؛

آخر باید برای بچه هایش غذا ببرد؛

اما دریغ از تکه نانی خشک!

« شهرزاد نیرودل » 

ناشکری

 

موش که در سوراخ خود کز کرده بود گفت: « خدایا! آخر چرا من گربه نشدم؟ ». غافل از اینکه در پس چند دیوار آن طرفتر گربه هم می گفت: « خدایا! آخر چرا من سگ نشدم؟ ».

« غلامرضا نیرودل » 

بانوی زاهد

 

بانوی زاهدی بود که در خانه اش به جز یک حصیر کهنه و پاره چیز دیگری پیدا نمی شد. به او گفتند: « اگر از بستگانت درخواست کنی، حتما کمکت خواهند کرد. » جواب داد: « من دنیا را از مالک آن هم درخواست نمی کنم. چگونه از دیگران که قدرتی ندارند چیزی بخواهم؟ ».

منبع: کتاب « حکیمانه » 

آخرین دروازه

 

باز هم،

مصلحتی پای تو به خواب رفته.

حتما به مرکز زمین که برسیم،

راهمان از هم جدا می شود.

خواهش،

نگاه منجمدی بود روی دستانت.

این جا سرد است.

دستهای تو هم که نیست.

زمین بیچاره هم بدون هیچ مسئولیتی،

هی دور خود می چرخد

که چرخیده باشد

در آخرین دروازه.

« امیر آزاده دل »