دنیا که به آخر نرسیده.
هنوز فرصتی هست برای دوست داشتن.
هنوز چراغ ستاره ها روشنند
و ماه دریغ نکرده از ما،
مهربانیش را.
خورشید هنوز همان خورشیدیست
که سالیان سال بوده
و زمین هم،
هنوز همان زمین؛
هر چند طاقتش فرسوده.
مگر نمی بینی هنوز،
باران می بارد،
برف می ریزد،
باد می وزد!؟
در هر لحظه از شب،
در هر لحظه از روز،
در لا به لای کلماتمان،
جاریست خدا هنوز.
پس بیخودی چوب لای چرخ روزگار می گذاریم.
بگذار بچرخد این چرخ،
بر حول و حوش همان مدار؛
مثل همیشه بی گدار،
مثل همیشه بی قرار.
« غلامرضا پیرانی »
روزها یا شبها،
برایم فرقی ندارند.
در هر دو توئی که هستی
و از پشت پنجره به من چشمک می زنی.
تو ستاره نیستی.
ماه نیمه نیستی تو.
دعای کوچک منی که منتظر اجابتی؛
مثل جوجه خاکستری تردی
که در انتظار به دنیا آمدن است.
روزها یا شبها،
برایم فرقی ندارند.
در هر دو توئی که هستی
و از پشت پنجره برایم دست تکان می دهی.
تو مادرم نیستی.
پدرم نیستی.
دوستم نیستی که خانه ات را
عوض کرده و رفته باشی.
تو خود من هستی.
نه حتی سایه من؛
خود من،
نام من.
دستهای خیس و سرد منی
که در جیبم فرو رفته ای
و فکر می کنی
آیا چیزی که از خداوند خواسته ای
به تو خواهد داد.
« لاله جهانگرد »
گاهی آن قدر از هم دور می شویم
که یادم می رود
قرار است با هم،
خاک شویم.
« شکوفه رضائی »