بین ما،
گله بزرگ گرگ.
بین ما کروکودیل،
شیرهای خفته در کمین.
بین ما،
لایه لایه سیم خاردار.
بین ما،
احتمال انفجار مین.
بین ما کوه شعله هاست.
کاش آشتی کنیم!
« حسین تولائی »
کل برداشتم از بیت المال،
جز همین سنگ از کوه
و به جز لکه ای از ابر چه بود
یا به جز پیچ و خم جاده دلتنگی
و توقف جلوی کافه باران زده ای،
لب یک رود چه بود؟
چه کسی گفته که اینها جرم است؟
من فقط یک شب از جیب فلک،
ریخت و پاشی کردم
و برای همه بارانها جشن گرفتم
و شبی دیگر، برداشته ام سکه ماه
از لب طاقچه مهتابی؛
من ولی
در کدامین سفرم؟
همسفران را
بذل و بخشش کردم
جاده از جنس سرابی؟
از کدامین چشمه،
من هدر داده ام از عمد،
به صورت زده ام
مشت آبی
و فرو ریخته ام سقف حبابی؟
ای خدای همه بارانها!
تو فقط شاهد باش
من ندارم جز تو،
با هیچ کسی،
هیچ حسابی و کتابی.
« حسن فرازمند »
کلمات؛
این قطعات پازل در هم ریخته را
آن قدر جا به جا می کنم
و روح در پیکرشان می دمم
تا تصویری روشن از تو،
در من،
نقش بندد.
« غلامرضا پیرانی »
در یک شب سرد زمستانی، پادشاهی از قصرش خارج شد و هنگام بازگشت، سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می دهد. از او پرسید: « آیا سردت نیست؟ ». نگهبان پیر گفت: « هوا که سرد است ای پادشاه؛ اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم! ». پادشاه گفت: « من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباسهای گرمم را برایت بیاورند. » نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد؛ اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر، وعده اش را فراموش کرد. صبح روز بعد، جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند؛ در حالی که در کنارش با خطی خوانا نوشته بود: « ای پادشاه! من هر شب، با همین لباس کم سرما را تحمل می کردم؛ اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد. »
منبع: هفته نامه « اطلاعات هفتگی »