روزی « حضرت سلیمان (ع) » مورچه ای را پای کوهی دید که مشغول جا به جا کردن خاکهای پائین کوه بود. از او پرسید: « چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ ». مورچه گفت: « معشوقم به من گفته اگر این کوه را جا به جا کنم، به وصالش خواهم رسید و من هم به عشق وصال او، می خواهم این کوه را جا به جا کنم. » « حضرت سلیمان (ع) » فرمود: « تو اگر عمر « نوح (ع) » را هم داشته باشی، نمی توانی این کار را انجام دهی. » مورچه گفت: « تمام سعیم را می کنم. » « حضرت سلیمان (ع) » که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جا به جا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: « خدائی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری درمی آورد. »
منبع: هفته نامه « اطلاعات هفتگی »
شاید تو نیز حاشیه داری شبیه من
یا که در انتظار بهاری شبیه من.
جز عشق هیچ نیست به دلهای عاشقان.
آری؛ تو نیز یار نداری شبیه من.
تقدیر و فال و قسمت ما دوری از هم است.
سهم تو گشته گریه و زاری شبیه من.
شاید دوباره ما برسیم از ازل به هم.
باید که دل گرو بگذاری شبیه من.
اظهار عاشقی به زبان نیست؛ کم بگو.
باید تو نیز دل بسپاری شبیه من.
در کهکشان تو گم شده ای از مسیر خود.
آواره ای بدون مداری شبیه من.
خورشید وعده داده به پایان رسد شبی.
آری؛ اسیر قول و قراری شبیه من.
سبقت مگیر بی جهت از روزگار خویش.
شاید تو نیز حاشیه داری شبیه من.
« افشار پارسافر »
جاوید نشسته ای تو در دل.
زیبائی تو بدون حائل.
آن قدر تو خوب و مهربانی،
کس با تو نمی شود مقابل.
در دهکده قشنگ یادت،
از خاطره رفته خط فاصل.
انداخته ای ز نام حتی
با آن همه جلوه ماه کامل.
با خنده تو تمام گردد
بی دغدغه تلخی هلاهل.
عمرش به هدر رود دلی که
ناخواسته گردد از تو غافل.
با آن همه هیبتی که داری
کس با تو نمی شود مقابل.
« طاهر جمشیدزاده سر آبله »
کنار خیابان
یا جاده.
دور یا نزدیک.
چه فرقی می کند؟
آن قدر منتظر می مانم
تا طلوع تو را
ببینم.
« شروه صابری »
تکلیف اتاق تاریکی را
کلید برق روشن می کند
و تکلیف سیگار زر را
کبریت بی خطر.
تکلیف دهلیزهای درون را
نه کلید برق،
نه کبریت بی خطر؛
تنها اندکی خدا می بایست؛
خدائی که سخت،
نایاب است.
« سید حسن حسینی »