پلکهایم سنگین.
در فکر نامت،
خواب می روم.
سفید سفید.
وجودت قلبم است.
حضورت در جانمازم.
سلام می دهم.
باد! بیا.
بیا تقویم را ورق بزن.
ساعت! بگذر زودتر.
نزدیک کنید جمعه مرا.
ستاره دوازدهم! بیا.
سفید نگذار چشم منتظر مرا.
« یگانه حیدری »
من و او.
دوباره ما دو تا،
با قطار می رویم.
سوی که؟
کجا؟
چرا؟
هیچ وقت،
این برای ما مهم نبوده است.
نه.
مهم،
بودن من و او،
با هم است.
« حامد محقق »
وقتی
مشتی زلال برمی گیری
و بازش،
به چهره آئینه آب،
سرازیر می کنی،
دریای روشن را
در نگاهت می یابم
و دستهای عاشقانه تو را
باور می کنم.
آه!
من تشنه ام.
مرا با خود،
تا اقیانوسهای آن سوتر ببر.
« سهیل محمودی »