زندگی را می کشد با چنگ و دندان زیر برف.
خواب می بیند؛ عجب خوابی، خیابان زیر برف!
شیشه هائی مه زده، لبخندهائی منجمد.
در کنار چکمه ای افتاده گلدان زیر برف.
مرد می آید نحیف و خسته و بی حوصله.
شانه ها افتاده و سر در گریبان زیر برف.
کوچه در یک قاب مه آلود سر تا سر سپید،
ایستاده با ردیفی از درختان زیر برف.
رعشه افتاده ست بر اندام ناموزون مرد.
می خورد هر لحظه دندانش به دندان زیر برف.
کوچه پنجم، دری چوبی، پلاک بیست و پنج.
می کشد از سینه اش یک آه سوزان زیر برف.
بغض این مهمان غمگین و صمیمی می رسد.
می چکد از گونه اش این گونه باران زیر برف.
بوسه هائی منجمد بر کوبه در می زند.
می گذارد سر به دامان زمستان زیر برف.
می رود گم می شود در خاطرات مبهمش.
رد پائی می شود تا صبح پنهان زیر برف.
« عبدالحسین انصاری »
انتظار را
در مشت قلب خویش می فشارم.
حضور زردش را
پیشکش اسبان سپید صبر می کنم
و لحظه های سرد را
به نام تو رنگ می زنم.
« معصومه بشردوست »
دنبال سرگیجه هایم به راه افتادم.
با این قطار پیر،
روی ریلهای متروک،
دارم به آرامش ایستگاهی فکر می کنم
که تو در آن ایستاده ای.
دستی لای پنجشنبه ای از مه،
تکان می خورد.
« دانیال رحمانیان »
چشمم به کوچه خیره مانده.
چنار جلوی خانه مان،
دارد خشک می شود.
گفتی مرا به یادت می آورد.
صدای گامهایت بر سنگفرش کوچه،
دلم را آتش می زند.
چشمهایت را تاب ندارم،
وقتی سکوت را فریاد می کشند.
قلبم گواهی می داد
از توران تا ایران فاصله بسیار است.
دل به دوست داشتنهایت بسته بودم.
نمی دانستم
باید به اندازه هفده سال،
این راه را بروم و برگردم.
گناه من بود که
از شوره زار بهار،
ندای شکوفه را به انتظار نشستم.
من که خودم را
به اندازه اتاقت کوچک کرده بودم؛
چطور مرا نادیده گرفتی؟
می دانم هنوز هم دوستم داری؛
اما من از تباری دیگرم.
نفس کشیدنهایم،
آرامش عشیره ات را به هم می زند.
این قدر تقلا نکن.
باران در سنگ اثر نمی کند.
نگاه کن سیم خاردارها را
که چگونه قلبهایمان را
در آغوش گرفته اند.
راهی برای دور زدن نیست.
علامت ممنوع چشمک می زند.
همیشه نرسیدن سهم من است.
با این همه،
باز هم دوستم داشته باش.
« مریم گرگانی »
فنجان قهوه، یک غزل، سیگار و دیگر ... .
آن رو به رو یک قاب بر دیوار و دیگر ... .
در آن طرفتر یک زن و یک دار قالی.
می گرید او آرام بر آن دار و دیگر ... .
بر روی قالی طرح یک کودک نشسته؛
با چشم آبی، دامن گلدار و دیگر ... .
در ذهن زن انگار تصویریست از دور؛
چون دایره بر صفحه پرگار و دیگر ... .
در پیچ اول یک چراغ قرمز و گاز.
پشت سرش یک سوت، یک اخطار و دیگر ... .
در پیچ دوم مرد بود و سرعت و مرگ.
آغوش مادر کودکی، دیوار و دیگر ... .
در پیچ سوم باز هم تصویر اول؛
فنجان قهوه، یک غزل، سیگار و دیگر ... .
« سیده زبیده حسینی »