زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

عبور

 

مرا به خانه خودت ببر.

من از تنهائی می ترسم.

من از تاریکی می ترسم.

من به طاقچه تو،

درختهای بهشت تو،

کلمات تو

و کاسه های چوبی تو دل بسته ام.

مرا از این پل باریک عبور بده.

من از پلهای باریک می ترسم.

« لاله جهانگرد » 

از دست تو آب می نوشم!

 

سر می خورم

روی دستهای تو

از شانه هایت

به روی بازوانت

و می رسم به گودی کف دستت

که بسیار بخشنده است

و از آن آب می نوشم.

« لاله جهانگرد » 

بازیگوشیهای من

 

رودخانه ای خروشان است

دوست داشتن من

و ماهیهای قرمز،

همه بازیگوشیهای منند.

به سمت تو جاریم.

پلهای مهربانی تو،

حامیان منند.

« لاله جهانگرد » 

خجالت

 

صدائی آمد: « خجالت می کشی؟ تنهائی؟ چرا آن گوشه نشسته ای؟ ». باز هم صدائی آمد: « همیشه خجالتیها کنج دیوار قائم می شوند. پس تو هم خجالتی بودی و ما خبر نداشتیم؟ ». باز هم صدائی آمد؛ این بار طولانیتر: « می دانی؟ به نظر من آدم اگر اجتماعی نباشد، باید سرش را بگذارد زمین و بمیرد. حالا ناراحت نشوی. کلا گفتم. منظورم شخص خاصی نبود. » صدا این بار قطع نشد و به آرامی ادامه پیدا کرد: « شما همه همین طور هستید. دوستانت هم همیشه گوشه دیوار و پشت به بقیه می نشینند. همه شما خجالتی هستید. » صدا قطع شد؛ اما دوباره شروع شد و این بار بلندتر: « کلا هنرمندها عجیب هستند. چرا از پشت آن بلند نمی شوی؟ چرا حرف نمی زنی؟ چرا یک بار هم که شده به حرفهای من گوش نمی دهی؟ ». صدا قطع شد. خسته شد. خسته شد از حرفهایش، از نشستن پشت پیانو.

« شبنم اختری » 

تلفن اشغال

 

جوان سوار تاکسی شد و گفت: « آقا! حرکت کن. عجله دارم. » راننده سریع پایش را گذاشت روی پدال گاز. پسر جوان چند بار با موبایلش شماره گرفت؛ اما انگار نتیجه ای نداشت. بالاخره عصبانی شد و زیر لب گفت: « یک ساعت است که دارم شماره می گیرم. مدام مشغول است. » بعد نگاهی به آئینه جلوی ماشین انداخت و گفت: « آقا! سریعتر لطفا. » راننده پاسخ داد: « ترافیک قفل شده. چطور سریعتر بروم؟ »؛ اما او بدون توجه به راننده همچنان با گوشیش ور می رفت و شماره می گرفت. بعد از چند لحظه گفت: « لعنتی! اگر این بار هم مشغول باشد، حسابش را می رسم. » گوشی را بغل گوشش برد. منتظر شنیدن بوق آزاد بود که ناگهان با هیجان فریاد زد: « بالاخره آزاد شد. » و بعد از چند لحظه مشغول صحبت با کسی پشت خط شد: « سلام « سپهر »! چرا تلفنت این قدر مشغول است؟ می دانی چند بار شماره ات را گرفتم؟ باهات کار واجبی داشتم. » همچنان ترافیک بود و پسر زمزمه کنان گرم صحبت. آخرش هم گفت: « ممنون « سپهر » جان! چاکرتم. خداحافظ! ». گوشی را هنوز قطع نکرده بود که زنگ خورد. پسر جواب داد: « سلام. حالت چطور است؟ تلفن من مشغول است؟ نه. شاید اشتباه گرفته ای. » میان صحبتش رو به راننده کرد و گفت: « کرایه چقدر می شود آقا!؟ ». وقتی پول را حساب کرد و پیاده شد، همچنان با موبایلش گرم صحبت بود. بیچاره طرف راست می گفت. نیم ساعتی بود که مشغول صحبت با تلفن بود.

« مهسا کرد زنگنه »