من گنجشکی خیس،
خسته،
گشنه،
پرشکسته،
به پشت پنجره تو پناه آمده.
خدایا!
شایسته هیچ یک از صفات تو نیست
پنجره را نگشائی.
« نغمه دانش آشتیانی »
چشم گذاشتم.
قائم شدی.
حالا سالهاست
چشمهایم را برنداشته ام.
دوست نیمه راه نیستم.
می شمرم
تا آخرین عدد دنیا.
« نیلوفر شهسواریان »
روزی،
من برای تو می مردم،
تو برای من؛
البته روزگاری؛
قبل از آنکه یکدیگر را
در قلبهایمان بکشیم.
« محدثه محمدنژاد »
یک قطره آب کافیست
تا در دلش ببینم
دریای بی کران را.
در قطره می توان دید
با چشم باز گاهی
پهنای آسمان را.
« مهدی مرادی »
گوشه و کنار پیاده رو،
پر بود از
روزنامه پاره،
پوست موز،
لیوان شکسته بستنی،
... .
دهان سطل زباله
از تعجب باز مانده بود.
« حسین تولائی »