تگرگها،
از نامهای تو بودند
که یخ می بستند
و در باد،
بر سر من فرو می ریختند.
یکی از نامهای تو،
در کف دستم آب می شد.
آن را می نوشیدم.
خنک بود.
ای خدای بزرگ!
« لاله جهانگرد »
کندی عقربه ها.
بی تمامی ثانیه ها.
میان ما،
پنهانی اشکها،
انتظار چشمها.
بشکن ساعتها را.
پاک کن عقربه های فاصله را
از دایره روزها.
« مهتاب رجبی کیا »
شب زمستانی،
پارک ساکت و سرد بود.
نیمه های شب،
نور کمرنگی از پشت شاخه ها،
به دل حوض نشست.
حوض تنها،
به آسمان خیره شد؛
اما نمی دانست
پشت کدام ابر،
آن اتفاق روشن افتاده است.
نور بیشتر شد.
حوض فواره کشید.
بلند شد.
دستش را به شاخه ها رساند،
به ابرها،
به ماه.
« حسین تولائی »
پرنده ها خواستند قدم بزنند،
ماشین پیچید توی کوچه،
بوق زد
و پرنده ها پریدند.
خواستند روی دیوار بنشینند،
گربه خیز برداشت
و باز پرنده ها پریدند.
از ته کوچه،
از دل خانه ای قدیمی،
بالکن برای پرنده ها دست تکان داد
و آنها را دعوت کرد به مشتی دانه،
کنار گلدانهای شمعدانی.
« حسین تولائی »