وقتی نسیم هست، نیازی به بال نیست.
بی بال و پر هنوز پریدن محال نیست.
وقتی نسیم هست، مپرس از « کجا » و « کی ».
در کار عشق جای جواب و سؤال نیست.
دیروز حال پر زدنم بود و بال نه.
امروز بال پر زدنی هست و حال نیست.
اینک بخند تا گلت از غنچه بشکفد.
فردا برای آنکه بخندی، مجال نیست.
ابراز عشق آن هم با این نگاه سرد؟
چشمی که عاشق است چنین بی خیال نیست.
از سال قبل وعده نوروز داده ای.
سالی گذشت و خبر از پارسال نیست.
« مهدی صحرائی »
کم کم به این نتیجه رسیدم کبوترم،
از اینکه پشت بام بمانم فراترم.
در خلوت خیال خودم بال می زنم.
هر بار فکر می کنم این بار می پرم.
گاهی در آینه به خودم خیره می شوم.
احساس می کنم که توئی در برابرم.
انگار از آن شبی که لب چشمه دیدمت،
سنجاقک خیال نشسته است بر سرم.
من داغ عشق دارم و آن را به یادگار،
با خود به هر کجا که دلم خواست می برم.
این فصل نو که در دل شعرم جوانه زد
گل می دهد به دست غزلهای دیگرم.
« مهدی صحرائی »
وقتی عاشقم،
بهار،
از سر انگشتانم جوانه می زند
و رد پای تو را
روی گونه هایم دنبال می کنم.
« دانیال رحمانیان »
من برای عاشقی همراز می خواهم که نیست،
یک دل دیوانه ناساز می خواهم که نیست.
من برای گفتن از پیچ و خم زلف نگار،
طبع سیال غزلپرداز می خواهم که نیست.
تا بگویم خال هندو چیست یا معشوق کیست،
شور و شوق « خواجه شیراز » می خواهم که نیست.
من برای گفتن از طرز نگاه ناز یار،
یک زبان تازه و طناز می خواهم که نیست.
عاشقم، دیوانه ام، همراز هم دارم « افق »!
آری؛ اما جرأت ابراز می خواهم که نیست.
« یوسف شیردژم »
قلب بی تابی دوباره عابر شبهای توست.
موج سرگردان چشمی عاشق دریای توست.
پشت رؤیائیترین افکار معصومانه اش،
انعکاسی از غروب خسته غمهای توست.
لحظه لحظه می شکافم قلب این آئینه را.
آن چه می بینم خطوط مبهم سیمای توست.
عکس خفته با من از فردا نمی گوید سخن.
چشمهای منتظر دلواپس فردای توست.
مثل هر شب می روم تا مرز تاریک جنون.
کاش می دیدی که این عابر همان شیدای توست!
« اسماعیل داورپناه »