فصل دلتنگیها،
اولش اسفند است،
آخرش سرسبزی اردیبهشت؛
فصل خوبی که در آن،
قاصدک شعری گفت،
شاپرک قصه نوشت،
فصل زیبائی گل،
فصل بی تابی خار،
فصل شفافیت سنگ درون برکه،
فصل تصمیم قناری
که در اوج غرور،
به کمی ارزن،
یک کاسه آب
و به یک پنجره از کل جهان،
راضی شد
و سرانجام،
پذیرفت خدا،
عده ای را نیز این گونه سرشت.
« دکتر شهریار جعفری منصور »
تا صبح،
بر درختهای اتاقم برف بارید.
پشت میز صبحانه،
به آدمی که ساخته بودم
نانی که تو رویش مربا مالیده بودی
می دادم.
من امروز ده ساله می شوم و تو،
شمعهائی که قول داده بودی
نیاورده ای.
انگشتهایم را روشن می کنم.
ناخنهایم،
چکه چکه می شود.
نگاه تو می وزد.
تولدم مبارک می شود.
« سید مهدی جلیلی »
غمم را می دهد تسکین گل سرخ.
دلم را می کند تزئین گل سرخ.
به یاد روی تو می بویم امشب،
گل مریم، گل نسرین، گل سرخ.
« محمدرضا مهدیزاده »
بهارا! زودتر تا جان بیاید،
بنفشه تا لب ایوان بیاید.
دلم از خشکسالیها ترک خورد.
بگو باران، بگو باران بیاید.
« محمدرضا مهدیزاده »
رسید و لحظه ها را روح و جان داد،
تن خشک درختان را تکان داد.
رسید و ذره ذره مثل باران،
به من آئینه بودن را نشان داد.
« علیرضا حکمتی »