در صحبت تو درنگ ایام خوش است.
طرز نگهت به شکل پیغام خوش است.
روزی که به رنگ چشم تو می آید،
بر پله صبح نشستن شام خوش است.
« پیروز علیپور »
با دیدن تو دو دیده ام روشن شد
وندر دل تیره ام جهان گلشن شد.
از حسن تو بود که غم ز دل بیرون رفت.
شوقی شد و گرم کار تابیدن شد.
« پیروز علیپور »
حیف است، اگر مکدر از کینه تو باشم.
آئینه وار بگذار آئینه تو باشم.
تو گوهری و این جا گوهر نمی شناسند.
بگذار من، فقط من گنجینه تو باشم.
سیمرغ و قله قاف افسانه ای قدیمی است.
مثل کبوتر ای کاش بر چینه تو باشم!
من راز سر به مهرم، رازی بزرگ و بی تاب.
بگذار تا قیامت، در سینه تو باشم.
ایام هفته من تکرار روزمرگی است.
تا کی در انتظار آدینه تو باشم؟
« مرتضی امیری اسفندقه »
آواره میان بارش بارانم.
من خط علف به راحتی می خوانم.
همسایه دل گیاه و سبزه گردید.
من آیه پاک سبزه را می دانم.
« پیروز علیپور »
دستهایت بوی باران می دهد
و عشق تمام وجودت را فراگرفته است.
هم اکنون به درخت نشسته، در زمستان می نگری.
نگاه کن؛ گویا کسی صدایت می زند.
نترس؛ برخیز؛ برف باریده است.
ببین توئی که عاشق آمدنش بودی؛
برف را می گویم و باران را
که همه نشانه های زندگی و ظهورند!
« سیده فاطمه بیگم حسینیه »