پیش از تو ستم بود و پلیدی غالب،
مغلوب امید و ناامیدی غالب.
شد زنده به گور با حضورت ظلمت.
شب پر زد و شد صبح و سپیدی غالب.
« بابک حسین زاده برجوئی »
نه راه و چاه می دونم، نه چاره.
به دردی لاعلاج این دل دچاره.
نه در روی زمین یک یار دارم،
نه در هفت آسمانت یک ستاره.
« حسن احرامی »
گلیم بختم از اول سیاه است.
از این دل تا دلت صد سال راه است.
گناه عشق من زیر سر توست؛
که چشمان سیاهت مثل ماه است.
« حسن احرامی »
دلم دلدار می خواهد؛ کجائی؟
نگاهم یار می خواهد؛ کجائی؟
تمام روز بودم روزه تو.
دلم افطار می خواهد؛ کجائی؟
« حسن احرامی »
باران که به دنیا آمد،
همه به چشم روشنی زمستان آمدند.
بیچاره آدم برفی،
پشت در ایستاده بود.
« دانیال رحمانیان »