کو چشم تو تا مرا به پایان ببرد،
از کوچه شک به کوی ایمان ببرد؟
من قصه ناتمام دردم، ای عشق!
باید که کسی مرا به پایان ببرد.
« قنبر یوسفی »
چشمان ترت که آیتی از دریاست
در باور من روایتی از دریاست.
من موجم و تو حادثه طوفانی.
مجموعه ما حکایتی از دریاست.
« محمد محمدی »
مترسکهای نشسته بر خاک،
غرق در لبانی بیهوده،
با دستانی بی حوصله
و چشمانی به خواب رفته،
می نگرند به گذر بادها
و از منقار داغ کلاغها بی خبرند.
جای ساعت در دستانشان خالیست
و نگاهشان پوشالیست
و مترسکها،
به خیال تکرار امروزها،
خواب فرداها را بغل می گیرند.
می ایستند با هلهله آتش
و می میرند با زردی کاهها،
در وداع گندمها.
« محمد دانه چین »
هر کجا داشت دمی لطف حضور آئینه.
کرد از عمق دلم سخت عبور آئینه.
به من غرق ریا فرصت دیدار نداد.
کرد از خویش مرا یکسره دور آئینه.
راست می گفت به من مثل رفیقی یکرنگ،
عیبهائی که مرا داد غرور آئینه.
سالها با من مغرور سخنها می گفت
و نشد خسته؛ ز بس بود صبور آئینه.
پاکباز است و حقیقت ز وجودش جاری.
همه جا هست چنان چشمه نور آئینه.
هر کجا پاکی و صدق است، همان جا باشد.
مثل آئینه دلان، مست سرور آئینه.
کاش می شد که مرا خوب به من بنماید
و بود همره من تا لب گور آئینه!
« جواد جهان آرائی »
برایم،
مثل آب و آینه روشن است
که یکی از همین روزهای نزدیک،
آن لحظه خواهد آمد
و من،
این جعبه سیاه را
که در مسیر این شاعران گم شده است
پیدا خواهم کرد
و به راز سقوط شعرهایم،
به سوختن و خاکستر شدن کلماتم،
پی خواهم برد.
« منوچهر آتشک »