کتاب دعای کوچک من،
درخت کوچکیست
که برگهای سوزنی دارد.
« لاله جهانگرد »
ما از کلمات هم برمی گشتیم،
وقتی که صفحه سپید بود،
نه رد پای اشکی بود،
نه نامه ای،
نه دست خطی،
ما آفریده نشده بودیم
و فقط کتابی وجود داشت
بی کلمه.
گاهی،
بادام تلخی لازم است
تا شیرینی زندگی،
دل را نزند.
« غزاله قربانی »
فکر کردن به خورشید،
گرم می کند مرا
زیر این پتوی سرد.
« علی باجلان »
برف،
تپه ها را سفیدپوش کرده.
کلاغها
که به آسمان بلند می شوند،
خورشید سیاه می شود.
چقدر نگاهت سرد است!
« گلنوش عزیزی »