تو گل آفریدی،
من گلدان ساختم.
تو رنگ آبی و صورتی را آفریدی.
تو صورتی را به گل دادی،
من آبی را به گلدان.
گلدان را می گذارم روی میز.
گلدان آبی با رزهای صورتی شکفته،
کار ماست.
« لاله جهانگرد »
کتاب من توئی.
تاب من توئی
که هی مرا
بالا و پائین ... .
تب و تاب من توئی
که هی مرا
گرم و سرد ... .
کتاب من
که ورق ورق به نام خدا.
خدا که خودش کتابی دارد
عجیبتر از همه کتابها.
« لاله جهانگرد »
در کتاب دریا،
امضاء موج را دیدم
و در کتاب کوه،
کلمات پرندگان را.
زمین،
کتاب آدمهاست؛
پر از غلط حروفچینی،
پر از داستانهای بی پایان
و روی جلدی که می تواند
سیاه باشد، واقعا سیاه
یا سپید باشد، واقعا سپید.
« لاله جهانگرد »
کتاب آب.
کتاب روشن آفتاب.
تو در زمینه آسمان نشسته ای.
تو که نویسنده ای
روزها نور را می نویسی،
شبها،
کتاب سایه روشنی از مهتاب.
کجای کتابم؟
کتاب من،
با جمله تو شروع می شود.
با نام تو تمام می شود این قصه.
خودت هم قهرمان داستانی،
خودت هم ضدقهرمان.
من کجای کتابم؟
« لاله جهانگرد »