خاموش شد آتشکده ها در قدمت.
کسری نشکافت تا نشد مات غمت.
فریاد تو را خاک به افلاک رساند.
افراشته شد به بام هستی علمت.
« بابک حسین زاده برجوئی »
جادوگر دیو نعره زد: « بد آمد. »
از عرش خروش و نور ممتد آمد.
آواره شدند دیو و دد با کس و کار
تا بانگ برآمد که: « « محمد (ص) » آمد. »
« بابک حسین زاده برجوئی »
به پیش روی من تا چشم یاری می کند، دریاست.
چراغ ساحل آلودگیها در افق پیداست.
در این ساحل که من افتاده ام خاموش،
غمم دریا، دلم تنهاست.
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقهاست.
خروش موج با من می کند نجوا
که: « هر کس دل به دریا زد رهائی یافت. »،
که: « هر کس دل به دریا زد رهائی یافت. »
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست.
ز پا این بند خونین برکنم نیست.
امید اینکه جان خسته ام را
به آن نادیده ساحل افکنم نیست.
« فریدون مشیری »
ماه از تو طرح می کشد و رنگ می زند؛
رنگی به گونه های هماهنگ می زند.
موسیقی تمام جهان در نگاه توست.
وقتی که رنگ می کند، آهنگ می زند؛
اما به من اجازه دیدن نمی دهد.
بر چشمهای تشنه من سنگ می زند.
دارد تو را برای خودش ماه می کند.
بر قلب این پلنگ قفس چنگ می زند.
دستش به گرد پای شما هم نمی رسد.
پایش میان فاصله ها لنگ می زند.
دور از حریم حس تو می پوسد عاقبت.
دور از هوای خوب شما زنگ می زند.
ای ماه! طرح ماه قشنگ مرا بده.
دارد دلم برای دلش تنگ می شود.
« شبنم فرضی زاده »
دیریست پر از ملالم، ای دوست!
دور از تو گرفته حالم، ای دوست!
هر روز و شبم به هر طریقی،
اندوه شده وبالم، ای دوست!
کو حال گل و دل سرودن؟
کو شادی و قیل و قالم، ای دوست!؟
صبح است و هوای گشتن؛ اما
من مرغ شکسته بالم، ای دوست!
یک لحظه نبود، آه، بی تو
کز غصه و غم ننالم، ای دوست!
گم در دل این کویر حسرت،
در رهگذر زوالم، ای دوست!
ای یاسمن و بنفشه من!
ای باغ گل خیالم! ای دوست!
ای شور غزل سرودن من!
گلواژه بی مثالم! ای دوست!
ای مونس لحظه های تلخم!
ای یار نکوخصالم! ای دوست!
کی صبح وصال می رسد، آه
کز شوق به خود ببالم، ای دوست!؟
رفتی و در این هوای عسرت،
دور از تو گرفته حالم، ای دوست!
« محمد رحیمی »