پیش بیا، پیش بیا، پیشتر
تا که بگویم غم دل بیشتر.
دوست ترت دارم از هر چه دوست،
ای تو به من از خود من خویشتر؛
دوست تر از آنکه بگویم چقدر؛
بیشتر از بیشتر از بیشتر!
داغ تو را از همه داراترم،
درد تو را از همه درویشتر.
هیچ نریزد به جز از نام تو،
بر رگ من گر بزنی نیشتر.
فوت و فن عشق به شعرم ببخش
تا نشود قافیه اندیشتر.
« قیصر امین پور »
روی سنگ مزار تو خواندم
عصر یک روز غمگین:
« مثل از شاخه افتادن سیب،
مرگ،
یک اتفاق است؛
اتفاقی که باید بیفتد
دیر یا زود،
تلخ و شیرین. »
من گرفتار این اتفاقم.
تو گرفتار این اتفاقی؛
اتفاقی که تلخ است و شیرین،
مثل یک دانه کوچک سیب.
ما به ناچار باید بیفتیم.
ما به ناچار باید بیفتیم.
ما به ناچار،
باید بمیریم.
آه! مرگ!
مرگ شیرین!
« مریم سقلاطونی »
یک خس کوچک،
کمی خاشاک و پر.
وه! چه غوغائیست
کنج ایوان!
چلچله ها،
دستشان در آب و گل،
در کار بنائیست.
« حسن فرازمند »
شاید از تو بپرسند
کجاست دستهای گمشده من.
شاید از تو،
سراغ چشمهایم را بگیرند.
تو فقط،
به آسمان اشاره کن.
« فاطمه عباسی »
او می آید
و عشق را
حرف به حرف هجی می کند.
او می آید
و به ما می گوید
فردا،
به رنگ آرزوهای ماست.
« زهرا سلیمی »