خدایا!
تنهائیهایم را از من نگیر.
پنجره کوچکم را از من نگیر.
خورشیدم را از من نگیر
و بگذار شبها،
در مرور خودم،
ماه را بخندانم.
خدایا!
من از تنهائیهای خودم،
غمگین نیستم.
آن را دوست دارم.
به آن نیاز دارم
و تنها چیز خوبی که
با کسی تقسیمش نمی کنم
تنهائیهایم است.
خدایا!
تو بسیار تنهائی؛
با اینکه این همه بنده داری.
کسی شریک تو نیست.
کسی نمی تواند شریک تو باشد.
من هم بسیار تنها هستم؛
اما تنهائیهایم را
گوشه اتاق می گذارم.
گاهی که دلم بگیرد،
پنجره را باز می کنم
و خورشیدم را تماشا می کنم.
خورشیدم را از من نگیر
و پنجره ام را به من ببخش.
« لاله جهانگرد »
گربه های نا به کار،
حیاطو به گند کشیدن.
گربه های نا به کار،
بندای کفشمو از رو بند کشیدن.
وقتی خواب بودم،
پریدن تو حیاط،
شیشه های ترشی رو زدن شیکستن.
بعد با دست و پای نمناک،
وسط باغچه نشستن.
وقتی آسمون،
پر از ابرای خاکستریه،
خوبه گربه ها بیان.
وقتی دل،
همیشه تنگ روزای بهتریه،
خوبه گربه ها بیان.
وقتی روزم کسله،
وقتی نه خنده و شوقی تو دله،
شب و روز و وقت و بی وقت،
بی خبر، بدون تقویم،
دزدکی از روی دیوار،
خوبه گربه ها بیان.
خوبه گربه ها بیان.
حیاطو به گند کشیدن،
بکشن.
بندای کفشمو از رو بند کشیدن،
بکشن.
« زیتا ملکی »
فواره هوش بشری پیدا نیست.
گفتند: « کسی به فکر ماهیها نیست. »
« سهراب » منم؛ از این زمین دلگیرم.
در گوشه قایقت برایم جا نیست؟
« شبنم فرضی زاده »
با دل عاشق تنها شب تنها تو بمان.
در کنار گل پژمرده زیبا تو بمان.
برد دریای نگاهت دل شیدای مرا.
نقش پرخاطره بر ماسه و شنها! تو بمان.
بی تو از هر چه سرودم غم تنهائی بود.
بهترین صحبت و هم قصه دنیا! تو بمان.
معنی شادی و غم! قاصدک خاطره ها!
رد شو از وسوسه؛ با این دل شیدا تو بمان.
هر چه دیدم همه تصویر تو در آینه بود.
کشته ای آینه ام؛ آه! خدا را تو بمان!
ای که در یاد منی روز و شبم، ماه و چه سال،
آشکارا و نهان و گم و پیدا! تو بمان.
هر چه گفتند شد افسانه پروانه و شمع.
با دل عاشق تنها شب تنها تو بمان.
« طاهر جمشیدزاده »
دستهایت را بالا بگیر.
باز هم تمنا کن
آن چه را که می خواهی
همچون درختان به ستایش
و تماشا کن
آن چه را که شاباش می دهد
همان خدای مهربانی
که زمینی را
به خاطر لبخند غنچه ای،
خیس از باران می کند.
« عرفان مرادی »