صبح است.
خورشید،
مثل هر روز،
پولکهای طلائیش را
بی دریغ،
روی لباس آبی دریا دوخته.
صبحها،
دریا،
چه پرستاره است؛
مثل آسمان شب!
« شهرزاد نیرودل »
دنبال می کنند
ردش را
زیر میکروسکوپ.
فراموش کرده اند
که خود،
زیر میکروسکوپ اویند.
به جای بندگی،
خدائی می کنند.
« شهرزاد نیرودل »
پیوند می زنم
گلهای زرد نگاهت را
با شمعدانیهای قلبم
تا فراری شود
بوی نفرت،
از باغچه چشمانت.
« شهرزاد نیرودل »
شبیه برگهای نریخته،
نه سبز مانده ام،
نه خرد شده ام زیر پاهایت.
فصلهاست که رفته ای و
من،
آن قدر در اوج مانده ام
که هیچ کس مرا نمی بیند.
تنها،
گاهی،
پنجره ای سیاه،
از دور برایم دست تکان می دهد.
« سینا علیمحمدی »