همیشه،
پا به محله هائی گذاشته ام
که کوچه هایش،
عاشق بودند
و می دویدند سمت دریا
و در سخت ترین لحظه های زندگی،
خانه هائی داشتند
به رنگ صدف.
« منوچهر آتشک »
اگر چشمهای تو نبود،
جاده ها به کجا می رسیدند
جز تاریکی؟
اگر دستهای تو نبود،
من،
چگونه از این مرداب برمی خاستم؟
« پروانه حمیدی »
از شهر خراب دل من هیچ مپرس.
از روز حساب دل من هیچ مپرس.
از دفتر عمرم که پر از مشق شب است
و از رنج و عذاب دل من هیچ مپرس.
« کریم شیخی »
در کاسه کنار تخت،
دندان مصنوعی پدر خنده می کند.
غیر از پدر تمام اهل خانه می گریند.
- « دکتر! یعنی پدر ...؟ ».
- « با اجازه بزرگترها، بعله. »
« اکبر اکسیر »