خدایا!
دوستت دارم
و تنها نیستم.
تو در انتهای تمام جاده ها،
ایستاده ای.
این شاخه های درختها
که به سمت من آمده اند
دستهای تواند
که مرا نشانه گرفته اند.
من گم نمی شوم.
تو نشانی منی.
تو نوری هستی
که به آن تکیه داده ام.
در مسیر تو راه می روم.
زمین هم که می خورم،
در جاده تو زمین خورده ام.
« لاله جهانگرد »
یک لاک پشت خسته،
توی آفریقا،
تلوتلوخوران می رفت
که به لاک پشت دیگری برخورد
و آنها دو تا شدند.
دو تا لاک پشت خسته،
زیر درختی،
استراحت می کردند
که لاک پشت دیگری آمد
و آنها سه تا شدند.
سه تا لاک پشت خسته،
با پاهائی درددار،
به یکی دیگر رسیدند
و آنها چهار تا شدند.
چهار تا لاک پشت خسته،
سعی می کردند زنده بمانند
که یکی دیگر آمد
و آنها پنج تا شدند.
پنج تا لاک پشت خسته،
تشنه تشنه بودند
که یکی دیگر آمد
و آنها شش تا شدند.
شش تا لاک پشت خسته،
آرزو داشتند توی چمنزاری بودند
که هفتمی از راه آمد
و آنها هفت تا شدند.
هفت تا لاک پشت خسته،
کاملا عصبانی بودند
که یکی دیگر آمد
و آنها هشت تا شدند.
هشت تا لاک پشت خسته،
دیگر داشتند می افتادند
که یکی دیگر آمد
و آنها نه تا شدند.
نه تا لاک پشت خسته
که یکی دیگر آمد
و آنها ده تا شدند.
ده تا لاک پشت خسته،
سر یک چاه آب خوردند،
بعد خمیازه کشیدند،
شب به خیر گفتند
و زیر لاکهایشان به خواب رفتند.
« کینگ پل »
طالب علمی به در خانه بخیلی رفت و گفت: « شنیده ام که قصد داری از مالت به مستحقان کمک کنی. من هم سخت مستحق و فرومانده ام. » مرد بخیل شروع کرد به بهانه آوردن و گفت: « من قصد دارم به کورها کمک کنم. تو که کور نیستی. » طالب علم گفت: « اشتباه می بینی. کور واقعی منم که روی از رزاق حقیقی برگردانده ام و به سوی چون تو بخیلی شتافته ام. » سپس از مرد بخیل روی برگرداند و رفت. مرد بخیل ناراحت شد و به دنبالش دوید تا کمکش کند؛ اما هر چه اصرار کرد، طالب علم قبول نکرد.
منبع: هفته نامه « اطلاعات هفتگی »
دخترک دستهایش را به هم گره کرد و در حالی که اضطراب در چشمانش موج می زد، رو به مرد فروشنده گفت: « اگر کمی ارزانتر بدهید، می خرم. » مرد اخمی کرد و پاسخ داد: « نمی شود دختر جان! قیمت مقطوع است. » دخترک به افقهای دور نگاه کرد و آهی کشید و گفت: « پدر جان! اگر بودی، به خاطر دویست تومانی که کم دارم، مجبور نبودم در این سرما بایستم و چانه بزنم. » مرد فروشنده دستی به موهای جوگندمیش کشید و گفت: « امروز روز تولد دختر من است. به همین خاطر به تو تخفیف می دهم تا بتوانی شمعدان مورد علاقه ات را بخری. »
« هانا کریمی »
مرد عارفی وارد قصر مرد ثروتمندی شد و بدون اینکه از او اجازه بگیرد، خواست گوشه سالن بخوابد که مرد ثروتمند با عصبانیت گفت: « مردک! فکر کردی این جا مسافرخانه است؟ ». مرد عارف گفت: « آری. قبل از تو چه کسی در این قصر زندگی می کرده است و الان کجاست؟ ». مرد ثروتمند پاسخ داد: « پدرم؛ اما اکنون در قید حیات نیست. » عارف پرسید: « قبل از پدرت چه کسی این جا بوده و الان کجاست؟ ». مرد ثروتمند جواب داد: « پدربزرگم و قبل از او نیز پدر پدربزرگم و قبل از آنها هم جد بزرگم؛ اما اینک همه مرده اند. » عارف دستش را زیر سرش گذاشت و گفت: « حال خود بگو که این جا غیر از مسافرخانه است؟ ». مرد ثروتمند متحیر شد و بالشی زیر سر عارف گذاشت.
« ایرج گلاب »