ای دوست! دلت به غصه عادت نکند.
این قدر از این و آن شکایت نکند.
چیزی نکند غم از تو کم؛ قلبت را
هر چند که کوه غم کفایت نکند.
« عادله حلفی »
یک کاغذ و یک قلم برایم کافیست.
این روح پر از الم برایم کافیست.
آهنگ سفر به راه دوری دارم.
دریا و همین بلم برایم کافیست.
« هوروش نوابی »
وا کن در و با دلم کمی حرف بزن.
یک ساعت نه؛ فقط دمی حرف بزن.
گلبرگ دلم دچار پژمردگی است.
اندازه قطره شبنمی حرف بزن.
« هوروش نوابی »
من در آخرین پرتگاه بوسه
که بر لبهای
ترانه زدم،
همان لحظه
- همان وقت بی مجال -
در جشن تولد نابهنگام فرشته در خواب،
شاعر شدم؛
وگرنه،
من کجا
و گوشه کنار خواب کبوتر کجا!؟
« اسحاق نوری »
نیمکت یخزده کنج پارک،
در حسرت گرمای
تن عابری خسته،
گوشه ای کز کرده است.
کلاغها،
در سوگ مرگ انسانیت،
قارقار،
گریه می کنند.
« شهرزاد نیرودل »