پرچم سفیدم را نمی بینی؟
غلاف کن
چشمانت را.
« شهرزاد نیرودل »
می چرخد و می چرخد
بالای سر جوانان شهر،
لاشخور اعتیاد.
کرم خفته در
سینه ام را
طعمه قلاب کرده ام
تا صید کنم
ماهی دلت را.
به شهرداری بگو
مقداری نمک،
روی خیابانهای قلبم بپاشد.
شاید،
یخش آب شود.
وقتی خوابیدم،
دانه های خرد و حقیری،
رو به رویم بودند
و وقتی بیدار شدم،
خود را
زیر درخت تنومند پرتغالی یافتم
با پرتغالهائی در اطرافم.
با آن همه غرور،
حاصل زندگیم،
از یک درخت پرتغال هم،
کمتر بود.