هر بار
که بیرون می روم
برای کارهای اداری،
موقع برگشت،
اشتباه می گیرندم
با
سطل کاغذهای بازیافتی.
« شهرزاد نیرودل »
می خندند،
گریه می کنند،
بغض می کنند،
در خود فرو می روند
تماشاچیان،
با هر حرکت مرد بازیگر
و در انتها،
این دستها هستند
که به صدا درمی آیند
برای،
درخشانترین ستاره آسمان شهر.
« شهرزاد نیرودل »
ما کوزه ایم
هر یک
که عاقبت،
شکسته خواهیم شد
با پرتاب سنگی،
از جانب فرشته مرگ.
خدا کند
گل وجودمان،
آن قدر پاک باشد
که خداوند،
بسازد از آن،
کوزه ای نو
تا
محکوم نباشیم
به شکسته بودن،
تا ابد!
« شهرزاد نیرودل »