همه سدها را خواهم شکست،
همه کوسه ها را دور خواهم زد،
به همه مرغان دریائی باج خواهم داد،
برای لحظه ای شنا کردن،
در دریای وجودت؛
اما
چه کنم
که منعم کرده اند
از آبهای آلوده؟
« شهرزاد نیرودل »
در آغوش خواهیم کشید
گل آرزوهایمان را،
اگر،
بکشیم آفتها را،
کنار بزنیم خارها را
و آبیاری کنیم
گل پرپر شده وجودمان را
و باک نداشته باشیم
از قدمهای کودکانه.
« شهرزاد نیرودل »
بیدار شو
ای ناخدای درونم!
در آغوش بکش
سکان وجودم را
و عبورم بده
از امواج سهمگین دریای پرتلاطم زندگی.
بیدار شو
ای ناخدای درونم!
این جا فانوسی نیست.
آسمان وجودم تاریک و ابریست
و راهم،
به سوی ساحل نجات،
در میان افکار مه آلودم،
گم شده.
بیدار شو ناخدا!
بیدار شو.
« شهرزاد نیرودل »
شبها را زنده نگه می دارند
تا صبحها،
پاک و زیبا باشد
چهره زمین،
در دیدار یارش؛
آفتاب،
کارگران شهرداری.
« شهرزاد نیرودل »