قطره قطره،
جمع گردد.
درست است؛
اما
قبول کن
که زیر قلکت سوراخ است.
تو،
ادای صرفه جوها را درمی آوری.
« شهرزاد نیرودل »
هر شعری که می گوئیم،
پوستی می اندازیم و
نوتر می شویم؛
آن قدر
که بازمی گردیم
به هنگامه تولد خویش.
تولد شاعریت مبارک،
شاعر!
« شهرزاد نیرودل »
اگر به دنبال دلم می گردی،
این جا نیست.
می توانی
در قسمت اسقاطیها،
پیدایش کنی.
تعویضش کرده ام
با یک قلب صفر.
حالا حالاها هم،
خیال ندارم روشنش کنم.
« شهرزاد نیرودل »
پلهای پشت سرم را خراب نخواهم کرد.
خود را به آب و آتش نخواهم زد.
زوزه گرگهای گرسنه را نخواهم شنید.
چشم زخم عفریته های بین راه را
به جان نخواهم خرید.
چه تضمینی است
که سرابی بیش نباشی؟
آه!
تشنه ام.
« شهرزاد نیرودل »