زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

هرگز خیلی دیر نیست!

 

فکر می کنید یک عادت بد و یک عادت خوب چیست؟ چرا با آنکه آگاهیم عادتهای بدمان امکان دارد به ما لطمه برسانند، باز هم به آنها ادامه می دهیم؟ چه اتفاقی خواهد افتاد، اگر بتوانیم عادت مضری را ترک کنیم؟ مزایای ترک عادت غلطی؛ مثل سیگار کشیدن، چیست؟ آیا پس از دست کشیدن از آن، تأثیرات بد آن ناپدید می شود؟ متن زیر برخی توصیه های ارزشمند را فراهم می کند. اگر علاقمندید زندگی طولانیتر، سالمتر و لذتبخشتری داشته باشید، متن زیر را با دقت بخوانید و سپس - مهمتر از همه - سعی کنید تغییرات لازم را در سبک زندگی خود ایجاد نمایید.

در پس بیشتر کارهای بدی که در بزرگسالی با بدنمان انجام می دهیم، دو عقیده ای است که از کودکی با خود داریم. از یک طرف، می پنداریم نابودنشدنی هستیم. از طرفی دیگر، فکر می کنیم همه لطماتی که به خود وارد می سازیم بالاخره زمانی که از عملمان دست بکشیم، از بین خواهند رفت. اگر هنگامی که روبروی آئینه ایستاده اید، شواهدی مبنی بر اینکه تا چه میزان عقیده اول اشتباه است عیان نیست، کمی صبر کنید. اما چه می شد اگر درست غذا خورده، تناسب اندام خود را به دست آورده و تمامی عادات بدتان را ترک می کردید؟ آیا هنوز برای بهبودی بخشیدن به این لطمات زمان وجود دارد؟ تا اندازه ای شگفت آور، جواب بله است. در طول سالیان، دانشمندان گنجینه ای از اطلاعات درباره اینکه وقتی کهنسالان سهل انگار تصمیم به دگرگون کردن زندگیشان می گیرند، چه اتفاقی می افتد گردآوری کرده اند. نتیجه امیدوارکننده: بدن توانایی شگفت آوری در شفای خود دارد؛ به شرط اینکه این لطمه خیلی زیاد نباشد.

تأثیرات برخی عادات بد - بخصوص سیگار کشیدن - می تواند برای چند دهه با شما همراه باشد. اما صدمات ناشی از سایر عادات - به ویژه آنهایی که سیستم گردش خون را تحت تأثیر قرار می دهند - قادرند به صورت چشمگیری ناپدید شوند. زمانی که رفتار خود را بهبود می بخشید و تغییراتی را در سبک زندگی خود ایجاد می کنید، از آن زمان به بعد، تغییر به وجود می آید. اما ممکن است بلافاصله نباشد. مانند محکم ترمز کردن است. به یک فاصله سر خوردن خاصی احتیاج دارید. اما این فاصله سر خوردن می تواند به طرز قابل ملاحظه ای کوتاه شود. به این پیامهای جدید از سطرهای اولیه یک تحقیق پزشکی توجه کنید:

- از برخی مطالعات این گونه استنباط می شود که افرادی که حداقل دو وعده ماهی در هفته مصرف می کنند خطر ابتلا به سکته در آنها تا نصف زنانی است که کمتر از یک وعده در ماه ماهی میل می کنند.

- سنجشهای آزمایشگاهی نشان می دهند خوردن میوه، سبزی و فیبر بیشتر می تواند فشار خون را کاهش داده و بنابراین، خطر بیماری قلبی و سکته را پایین بیاورد.

- دانشمندان دریافته اند افراد 40 ساله ای که تاکنون کم تحرک و غیرفعال بوده اند و شروع به نیم ساعت پیاده روی سریع در روز و چهار بار در هفته کرده اند تقریبا به اندازه کسانی که در کل زندگیشان ورزش کرده اند از ریسک پایین حمله قلبی بهره مند می شوند.

- روزی که سیگار کشیدن را ترک می کنید، سطح منوکسید کربن در بدنتان به طرز چشمگیری کاهش می یابد. در طول چند هفته، از چسبندگی خونتان کم شده و ریسک مرگ ناشی از حمله قلبی شروع به پایین آمدن می کند.

البته اتخاذ عادات سالم همه آن چیزهایی را که شما را بیمار می کند بهبود نمی بخشد. اما پزشکان بر این عقیده اند که بسیاری از بیماریهای مزمن - از دیابت و فشار خون بالا گرفته تا بیماری قلبی و حتی برخی سرطانها - می توانند با کمی تغییرات خردمندانه سبک زندگی، خنثی شوند. مطمئن نیستید از کجا شروع کنید؟ به طور عجیبی مهم نیست؛ چرا که یک تغییر مثبت معمولا منجر به تغییر مثبت دیگری خواهد شد. برای نمونه، از نظر فیزیکی فعالتر شدن باعث می شود بسیاری از افراد به رژیم غذایی سالم روی آورند. تغییرات کافی ایجاد کنید و خواهید فهمید که شیوه جدیدی از زندگی را در پیش گرفته اید. این باعث نمی شود شکست ناپذیر یا بی نیاز از دکتر شوید و نیز شما نمی توانید برای همیشه منتظر بمانید. اما اگر امتحان نکنید، هرگز نخواهید فهمید تا چه میزان قادرید لطمات وارد شده را از بین ببرید. برای انجام این کارها، هیچ وقت خیلی دیر نیست:

درست غذا بخورید: فوریترین فایده ای که اتخاذ رژیم غذایی سالم دارد این است که فشار خون را پایین می آورد. برای کسانی که دچار فشار خون بالا هستند، یک رژیم غذایی که مصرف میوه ها، سبزیجات، لبنیات کم چرب و دانه های غلات پرفیبر را توصیه می کند می تواند فشار خون را به اندازه مصرف داروی فشار خون، به شیوه مؤثری کاهش دهد. به علاوه، کلسیم اضافه موجود در آن قادر است به پایین آوردن خطر پوکی استخوان - بیماری ای که در آن استخوانهای شما شکننده تر می شوند - کمک کند. فیبر موجود در میوه ها، سبزیجات و دانه های غلات می تواند سطح گلوکز خون را در افراد مبتلا به دیابت نوع 2 کنترل کرده و حتی نیاز آنها را به دارو کم کند. در بلندمدت، این رژیم غذایی ممکن است به پایین آوردن خطر برخی انواع سرطانها کمک کند. دکتر لاورنس اپل؛ محقق مؤسسه های پزشکی جان هاپکینز در بالتیمور، می گوید: « این یک رژیم غذایی برای همه بیماریهاست. »

به تناسب اندام برسید: در میان یافته های شگفت آور دهه گذشته، این است که تمرینات بدنی کاهش وزن می تواند برخی اثرات کهنسالی را از بین ببرد. این تمرینات قدرت را افزایش داده، تراکم استخوانها را بهبود بخشیده و درد زانوی ناشی از ورم مفاصل را کاهش می دهد. به گفته متخصصان، هر کسی قادر است از تمرینات مخصوص کاهش وزن سود ببرد. این به این معنی نیست که شما می توانید فعالیت هوازی را نادیده بگیرد. حتی یک پیاده روی نیم ساعته سریع، به مدت سه بار در هفته برخی منافع را خواهد داشت. در واقع، از لحظه ای که قلب شما شروع به تندتر زدن می کند، رگهای خونیتان انعطاف پذیرتر گردیده که منجر به کاهش فشار خون می شود. برای 18 تا 24 ساعت پس از تمرین ورزشی، بدن شما نسبت به انسولین تولید شده توسط آن حساستر شده و ریسک ابتلا به دیابت در شما کاهش می یابد. طبق یافته های آخرین تحقیقات، اگر همه چند ساعت در هفته ورزش می کردند، دیابت نوع 2 به طور هنگفتی، پایین می آمد.

مراقبت وزن خود باشید: 30 پوند یا بیشتر اضافه وزن داشتن به طور چشمگیری خطر بیماری قلبی، دیابت، بیماریهای کیسه صفرا و ورم مفاصل را در شما افزایش می دهد. مؤثرترین استراتژی برای از دست دادن وزن و حفظ آن، طبق آخرین تحقیق بر روی بزرگسالانی که در عرض بیش از پنج سال، حداقل 30 پوند وزن کم کرده بودند، شامل کاهش مصرف کالریها و در عین حال، افزایش فعالیت فیزیکی می باشد. می توانید تصور کنید 30 پوند وزن کم کرده باشید؟ تحقیق جاری نشان می دهد بسیاری از افراد دچار اضافه وزنی که حداقل ده پوند از دست می دهند قادرند فشار خونشان را پایین آورده و در برخی موارد، خطر ابتلا به دیابت در آنها کاهش می یابد.

سیگار را ترک کنید: اکنون مطالعات بلندمدت نشان می دهند از بین بردن لطمات ناشی از سیگار کشیدن بر ریه ها حتی سخت تر از آن چیزی است که پزشکان تشخیص می دهند. دکتر اوا زابو از مؤسسه ملی سرطان خاطر نشان می کند: « افرادی که 30 سال پیش، سیگار را ترک کرده اند هنوز به سرطان ریه دچار می شوند. » او اضافه می کند: « اما در واقع، این خطر در آنها کمتر از زمانی می بود اگر به سیگار کشیدن ادامه می دادند. » خوشبختانه، دستگاه گردش خون بهبودپذیرتر و برگشت پذیرتر می باشد. پزشکان دریافته اند رگهای خونی و بافت قلب افراد سیگاری تقریبا بلافاصله زمانی که آن را کنار می گذارند، به این کار واکنش نشان می دهد؛ حتی افراد سیگاری 60 یا 70 ساله. در عرض دو سال، خطر مرگ ناگهانی ناشی از حمله قلبی تا 50 درصد کاهش می یابد.

زندگی را آسان بگیرید: گرچه پزشکان از دهه 1960، مشغول مطالعه روی برنامه های مدیتیشن، عبادت و کنترل خشم بوده اند؛ اما تحقیق درباره تأثیر ذهن بر جسم راه زیادی برای رفتن دارد. یک تحقیق نشان داده است بیماران قلبی ای که یاد گرفته اند چگونه خشمشان را کنترل کنند کمتر احتمال دارد دچار ایسکمی ( کم خونی موضعی ) - یک بیماری دردناک گاه به گاه که در آن ماهیچه قلب دچار کمبود اکسیژن می گردد - بشوند.

پیام واضح است: اگر می خواهید سلامتیان را بهبود ببخشید، باید تغییراتی در برنامه روزانه خود ایجاد کنید. اما اگر آماده اید زندگیتان را دگرگون کنید، نتیجه مطلوب آن عظیم خواهد بود.

منبع: ترجمه شده از کتاب « Developing Reading Proficiency In English 3 » 

لحظه ای صبر کنید تا واقعا ببینید!

 

همانطور که به زندگی روزانه خود ادامه می دهید، به چه میزان به مردم و حوادث پیرامون خود توجه دارید؟ آیا گاهی برای مراقبت از افراد نیازمند کمک، از دنبال کردن اهداف خود دست می کشید؟ آیا تا به حال زمانی که درمانده و مستأصل بوده اید، کسی به شما دست یاری داده است؟ در داستان واقعی زیر، مردی که نگرانی اصلی وی شغلش بوده پس از یک اتفاق ساده، دیدگاه و شیوه نگرش خود را به زندگی تغییر یافته می بیند. بیایید ببینیم این اتفاق چیست و دیدگاه این مرد نسبت به جهان اطرافش چگونه تغییر می یابد.

همه ما این گفته را شنیده ایم که می گوید: « به خاطر داشته باش بایستی و گلهای سرخ را بو کنی. » اما به واقع، به چه اندازه از زندگی پر جنب و جوش و پرسرعت خود دست می کشیم تا به جهان اطرافمان توجه داشته باشیم؟ بیشتر اوقات چنان سرگرم برنامه های روزانه پرمشغله، افکارمان در مورد قرار ملاقات بعدی، ترافیک و در کل، زندگی هستیم که حتی متوجه نمی شویم افراد دیگری هم در نزدیکی ما وجود دارند. من به اندازه هر کس دیگری در بی توجهی به دنیا به این شیوه مقصرم؛ بخصوص هنگامی که در خیابانهای پرازدحام در حال رانندگی هستم. لیکن چند وقت پیش، شاهد حادثه ای بودم که به من نشان داد چطور سرگرم بودن در جهان کوچک شخصی ام مرا از آگاه شدن کامل از تصویر جهان بزرگتر اطرافم باز داشته است.

مشغول رانندگی برای رفتن به یک قرار ملاقات کاری بودم و طبق معمول، آن چه را که قرار بود بگویم در ذهنم طراحی می کردم. به تقاطعی شلوغ که چراغش تازه قرمز شده بود رسیدم. با خود فکر کردم: « بسیار خوب. اگر از ماشینهای دیگر جلو بزنم، می توانم چراغ بعدی را رد کنم. » ذهنم به چرخش نما و ماشینم آماده حرکت بود که ناگهان خلسه ای که در آن فرو رفته بودم با منظره ای فراموش ناشدنی از هم گسست. زوج جوانی که هر دو کور بودند؛ در حالیکه ماشینها در همه جهات، با سرعت از کنارشان می گذشتند، بازو به بازوی یکدیگر از این تقاطع شلوغ عبور می کردند. مرد دست پسر کوچکی را در دست داشت؛ در حالیکه زن آویز کودکی را محکم به سینه اش چسبانده بود؛ آشکار بود که بچه ای را حمل می کرد. هر یک عصای سفیدی داشتند که آن را باز کرده و در جستجوی نشانه هایی بودند تا آنها را به آن سمت تقاطع هدایت کند. در ابتدا تکان خوردم. آنها داشتند بر چیزی که احساس می کردم یکی از ترسناکترین معلولیتهاست فائق می آمدند؛ کوری. با خود اندیشیدم: « آیا کور بودن وحشتناک نیست؟ » وقتی مشاهده کردم آن زوج از خط عابر پیاده عبور نکرده و در عوض، به صورت مورب و مستقیم، به وسط تقاطع منحرف می شوند، فکرم ناگهان در اثر ترس و وحشت ناشی از آن گسسته شد. بدون اینکه متوجه خطری که تهدیدشان می کرد باشند، مستقیم به سمت مسیری که ماشینها به سمت آنها می آمدند گام برمی داشتند. نگرانشان بودم؛ چرا که نمی دانستم آیا سایر رانندگان متوجه هستند چه اتفاقی دارد می افتد.

همانطور که از ردیف جلوی ترافیک مشغول تماشا بودم ( من به آن چه که در حال رخ دادن بود اشراف خوبی داشتم )، معجزه ای جلوی چشمانم رخ داد. همه ماشینها در همه جهات به طور همزمان، ایستادند. هیچ صدای گوشخراشی از ترمزها و حتی هیچ صدای کوتاهی از بوق ماشینها به گوش نرسید. حتی هیچ کس فریاد نزد: « از سر راه برو کنار! » همه چیز یخ زده بود. به نظر می رسید در آن لحظه، زمان برای آن خانواده، آرام و بی حرکت ایستاده بود. در حالیکه شگفت زده بودم، به ماشینهای اطراف نگاهی انداختم تا مطمئن شوم همه یک چیز را می بینیم. متوجه شدم توجه همه نیز بر آن زوج متمرکز شده است. ناگهان راننده سمت راست من عکس العمل نشان داد. در حالیکه سرش را از ماشین بیرون آورده بود، فریاد زد: « به سمت راستتان. به سمت راستتان! » سایر مردم؛ همانطور که از او تبعیت می کردند، یکصدا فریاد زدند: « به سمت راستتان! »

آن زوج بدون از قلم انداختن ذره ای، با تبعیت از راهنماییها، مسیرشان را تنظیم می کردند. با اعتماد به عصاهای سفیدشان و فریادهایی از برخی شهروندان نگران توانستند به سمت دیگر خیابان بروند. همینکه به جدول کنار خیابان رسیدند، فکری به ذهنم رسید - آنها هنوز دوش به دوش هم بودند. از حالت بی احساس چهره شان شوکه شده و فکر می کردم آنها واقعا نمی دانند چه اتفاقی در اطرافشان، در حال وقوع است.  با این وجود، بلافاصله متوجه شدم همه آنهایی که در آن تقاطع ایستاده اند نفسهای راحتی می کشند.

همانطور که به ماشینهای اطراف نگاه می کردم، راننده سمت راستم بدون صدا و فقط با حرکت دادن لبها، این سخنان را بیان کرد: « وای! دیدی؟ » راننده سمت چپم می گفت: « نمی توانم باور کنم. » گمان می کردم همه از آنچه که شاهدش بودیم، عمیقا دچار تکان شده بودیم. اینجا موجودات انسانی ای حضور داشتند که برای کمک به چهار نفر نیازمند، برای لحظه ای از خود بیرون آمده و به آنچه که پیرامونشان می گذشت توجه کرده بودند.

از زمانی که این اتفاق رخ داد، چندین بار به این موقعیت برگشته، درباره اش فکر کرده و چندین درس قدرتمند از آن گرفته ام. اولین درس این است: « از سرعتت بکاه و گلهای سرخ را بو کن. » ( چیزی که تا آن موقع، به ندرت انجام داده بودم. ) از سرعتتان کم کنید تا اطرافتان را دیده و آنچه را که همین حالا، روبروی شما وافعا در حال وقوع است مشاهده کنید. آیا این و شما تشخیص خواهید داد که این لحظه همه آن چیزی است که وجود دارد و مهمتر از آن، این لحظه همه آن چیزی است که شما باید در زندگی تغییر ایجاد کنید؟

دومین درسی که آموختم این بود که ما قادریم علیرغم موانع به ظاهر غیر قابل عبور، از طریق ایمان به خود و اعتماد به دیگران، به اهدافی که برای خود تعیین می کنیم دست یابیم. هدف زوج کور تنها این بود که صحیح و سالم به سمت دیگر خیابان برسند. مانع آنها هشت ردیف ماشین بود که مستقیم به سمت آنها نشانه رفته بودند. با این حال، بدون تشویش و تردید، به سمت جلو گام برداشتند تا اینکه به هدفشان رسیدند. ما نیز برای رسیدن به اهدافمان، می توانیم با گذاشتن چشم بند بر روی موانعی که بر سر راهمان ایستاده اند، به سمت جلو حرکت کنیم. باید به قوه شهود خود اعتماد کرده و راهنماییهای سایرینی را که ممکن است نسبت به ما بینش وسیعتری داشته باشند بپذیریم.

و بالاخره آموختم از نعمت بینایی خود حقیقتا سپاسگزار باشم؛ چیزی که بیشتر اوقات آن را بی اهمیت می انگاشتم. می توانید تصور کنید زندگی بدون چشم چقدر متفاوت می شد؟ سعی کنید برای لحظه ای هم که شده تجسم کنید به سمت تقاطعی شلوغ در حال حرکت هستید؛ بدون اینکه قادر به دیدن باشید. چه راحت هدایای باورنکردنی و شگفت انگیز زندگیمان را فراموش می کنیم!

همانطور که از آن تقاطع شلوغ دور می شدم، این کار را با آگاهی بیشتر از زندگی و احساس ترحم بیشتر به دیگران؛ نسبت به وقتی که به آنجا آمده بودم، انجام می دادم. از آن به بعد، تصمیم گرفتم همانطور که مشغول انجام فعالیتهای روزانه هستم، زندگی را واقعا دیده و از استعدادهای خدادادی ام برای کمک به افراد دیگری که کم شانستر بوده اند بهره بگیرم.

همان گونه که به گذران زندگی مشغولید، لطفی در حق خود کنید: سرعتتان را کم کرده و عجله نکنید تا واقعا ببینید. لحظه ای بایستید تا ببینید درست در همین لحظه؛ جائی که در آن قرار دارید، چه اتفاقی در اطرافتان در حال وقوع است. ممکن است دارید چیز شگفت انگیزی را از دست می دهید.

منبع: ترجمه شده از کتاب « Developing Reading Proficiency In English 3 » 

خواستن توانستن است!

 

تا آنجاییکه جان کورکوران می توانست به خاطر بیاورد، لغات جلوی او قد علم کرده بودند. زمانی که حروف داخل جملات جا به جا می شدند، حروف صدادار داخل مجراهای گوشهای وی، صداهایشان را از دست می دادند. او که می دانست برای همیشه از دیگران متفاوت خواهد بود، ترجیح می داد داخل مدرسه، مانند سنگی ساکت و خرفت پشت میزش بنشیند. اگر کسی کنار آن پسر کوچک می نشست، دستش را به دور شانه اش انداخته و می گفت: « به تو کمک خواهم کرد. نترس. » اما تا آن موقع، کسی درباره دیسلکسی ( خوانش پریشی ) چیزی نشنیده بود و جان نمی توانست به آنها بگوید سمت چپ مغز وی؛ لوبی که انسانها استفاده می کنند تا نمادها را به صورت منطقی، در یک توالی مرتب کنند، برای همیشه از کار افتاده است.

در عوض در سال دوم، آنها او را در ردیف لالها قرار داده بودند. در سال سوم، یک راهبه زمانی که جان از خواندن یا نوشتن اجتناب می کرد، خط کشی به سایر بچه ها داده و به آنها اجازه می داد به پاهای وی ضربه بزنند. در کلاس چهارم، معلمش از او می خواست بخواند و پشت سر هم، یک دقیقه سکوت کامل می داد تا اینکه او فکر می کرد دارد خفه می شود. سپس وی کلاس بعدی و بعد کلاس دیگر را پشت سر گذاشت. جان هرگز در طول زندگی اش، یک سال هم مردود نشد. سال آخر، جان در تیم بسکتبال خوش درخشید. وقتی فارغ التحصیل شد، مادرش او را بوسیده و مدام با او درباره دانشگاه صحبت می کرد. دانشگاه؟ فکر کردن به آن هم احمقانه بود. اما سرانجام هنگامی که توانست در امتحان تیم بسکتبال شرکت کند، تصمیم گرفت به دانشگاه برود.

در محوطه دانشگاه، جان از هر کدام از دوستان جدیدش می پرسید: کدام یک از معلمان امتحانات تشریحی و کدام یک امتحانات چند گزینه ای برگزار می کنند؟ بعد از ترک کلاس، هنگامی که کسی قصد داشت یادداشتهایش را ببیند، صفحاتی را که پر بودند از خطوط خرچنگ قورباغه و نامفهوم از دفترچه اش پاره می کرد. عصرها، به کتابهای درسی ضخیم خیره می شد تا هم اتاقی اش به او شک نکند و در رختخوابش؛ در حالیکه خسته بود، دراز می کشید؛ اما قادر به خوابیدن نبود و نمی توانست ذهنش را که مثل فرفره می چرخید وادار به خواب کند. جان قول داد اگر خدا فقط به او اجازه دهد مدرکش را بگیرد، به مدت 30 روز، بلافاصله هنگام سپیده دم، به مراسم عشاء ربانی خواهد رفت.

او مدرکش را گرفت. 30 روز نذرش را برای رفتن به مراسم عشاء ربانی ادا کرد. حالا چه؟ شاید چیزی که او بیشتر از همه در موردش احساس تردید می کرد - ذهنش - مهمترین چیزی بود که باید آرزو می کرد. شاید به همین دلیل هم بود که جان در سال 1961، معلم شد. هر روز سر کلاس، کتاب درسی را به یکی از دانش آموزان می داد تا برای بقیه کلاس بخواند. امتحاناتی یکنواخت برگزار می کرد که می توانست آنها را با قرار دادن پرسشنامه ای که روی پاسخهای صحیح آن سوراخ قرار داشت تصحیح کند و صبحهای آخر هفته؛ در حالیکه احساس افسردگی می کرد، ساعتها در رختخوابش دراز می کشید.

سپس با کتی ملاقات کرد که دانشجوی ممتاز و یک پرستار بود. او مثل جان، شبیه یک برگ نبود؛ بلکه یک صخره بود. یک شب قبل از ازدواجشان، گفت: « چیزی هست که باید به تو بگویم، کتی! من ... من نمی توانم بخوانم. » فکر کرد: « او یک معلم است. » باید منظورش این باشد که نمی تواند خوب بخواند. او متوجه این حرف نشد تا اینکه چند سال بعد، مشاهده کرد جان قادر به خواندن کتاب کودک برای دختر 18 ماهه شان نیست. فرمهایش را کتی برایش پر می کرد و نامه هایش را او برایش می خواند و می نوشت. چرا به سادگی، از او درخواست نمی کرد که به او خواندن و نوشتن بیاموزد؟ نمی توانست باور کند کسی قادر باشد به او یاد بدهد.

در سن 28 سالگی، جان 2،500 دلار قرض و خانه دومش را خریداری و تعمیر کرد و اجاره داد. سپس خانه دیگری خرید و اجاره داد و بعد یکی دیگر. تجارتش بزرگتر و بزرگتر شد تا اینکه نیاز به یک منشی، وکیل و یک شریک پیدا کرد. سپس یک روز، حسابدارش به او گفت که یک میلیونر شده است. عالی بود. چه کسی خواهد فهمید یک میلیونر همیشه درها را می کشد؛ در حالیکه روی آنها نوشته شده است: « فشار دهید » یا قبل از ورود به توالتهای عمومی، مکث کرده و منتظر می ماند تا ببیند از کدام یک از آنها مردان خارج می شوند؟

در سال 1982، دوران موفقیت و پول درآوردن وی تمام شد. داراییهایش شروع به ته کشیدن و سرمایه گذاران شروع به عقب نشینی کردند. تهدیداتی مبنی بر ضبط رهن و دادنامه ها از پاکتها به بیرون سرازیر می شدند. به نظر می رسید در هر یک از آن لحظات پر از هیجان، در حالیکه سعی می کرد مفهوم هرم اسکناس را برای آنها توضیح دهد، به بانکداران التماس می کرد وامهایش را تمدید و با چرب زبانی، سازندگان را تشویق می کرد بر سر کارهایشان بمانند. به زودی متوجه شد آنها او را در جایگاه شهود قرار داده و مردی در لباسهای مشکی به او خواهد گفت: « واقعیت، جان کورکوران! تو حتی نمی توانی بخوانی؟ »

سرانجام در پاییز 1986، در سن 48 سالگی، جان دو کاری را که قسم خورده بود هرگز انجام ندهد انجام داد. خانه اش را وثیقه گذاشت تا وام ساخت جدیدی بگیرد. سپس به کتابخانه شهر رفت و به زنی که مسئول برنامه تدریس بود گفت: « من نمی توانم بخوانم. » سپس گریه کرد. برای او، مادربزرگی 65 ساله به نام الینور کوندیت را در نظر گرفتند. او با جد و جهد، حرف به حرف و به صورت آوایی، تعلیم وی را آغاز کرد. در عرض 14 ماه، شرکت توسعه املاک او شروع به احیاء کرد و جان کورکوران همینطور مشغول یادگیری خواندن بود.

قدم بعد اعتراف بود: یک سخنرانی مقابل 200 تاجر بهت زده. برای رستگار شدن، باید اعتراف می کرد. او به عنوان عضو هیئت مدیره انجمن سوادآموزی منسوب شد و برای سخنرانی، شروع به مسافرت به سراسر کشور کرد. او فریاد می زد: « بی سوادی یک جور بردگی است. نمی توانیم وقتمان را با سرزنش دیگران تلف کنیم. باید ذهنمان را با آموزش خواندن به مردم مشغول کنیم! »

هر کتاب یا مجله ای که به دستش می رسید و هر تابلویی که در خیابان به آن برخورد می کرد را؛ تا آنجاییکه کتی می توانست تحمل کند، با صدای بلند می خواند. عالی بود؛ مثل آواز خواندن و حالا می توانست بخوابد. سپس یک روز، این اتفاق برایش رخ داد و سرانجام توانست کار دیگری را هم انجام دهد. بله، آن جعبه پر از گرد و خاک درون اتاق کارش و آن بسته کاغذهایی که با روبان بسته شده بود. یک ربع قرن بعد، جان کورکوران توانست نامه های عاشقانه همسرش را بخواند.

منبع: ترجمه شده از کتاب « Developing Reading Proficiency In English 3 » 

دلیل تفاوتهای رفتاری میان زنان و مردان چیست؟

 

چرا میان زنان و مردان این همه تفاوت  وجود دارد؟ دلایل اصلی این تفاوتها چه هستند؟ کدام یک از آنها به وسیله طبیعت و کدام یک توسط محیط ایجاد می شوند؟ نقش مغز ما در ایجاد این تفاوتها چیست؟ آیا مردان و زنان به صورت متفاوت از مغزشان استفاده می کنند؟ آیا مردان باهوشتر از زنان هستند یا برعکس؟ متن علمی زیر ممکن است قادر باشد به برخی از این سؤالات و برخی دیگر از سؤالات مربوطه پاسخ دهد:

بعد از 20 سال ازدواج، شوهرم هنوز مرا درک نمی کند. او می خواهد بداند چرا من همیشه سه کار را به صورت همزمان انجام می دهم، چطور هرگز در پیدا کردن لغات سر در گم نمی شوم و چگونه می توانم اسامی زوجی را که سالها پیش دیده ایم به خاطر بیاورم؟ اکنون می دانم به او چه بگویم: دلیل آن مغز من است. گرچه به طور واضح، دلایل فرهنگی برای اختلافات احساسی و رفتاری ما وجود دارد؛ تحقیق مهم اخیر مشخص می کند ریشه بسیاری از تفاوتهای معماگونه مربوط به جنسیت ممکن است درون سرمان قرار داشته باشد. مغز زنان و مردان مشترکات زیادی دارند؛ اما از نظر اندازه، ساختار و حساسیت، به یک شکل نیستند. به طور کلی، مغز یک زن؛ همانند جسمش، ده تا پانزده درصد کوچکتر از مغز یک مرد است؛ با این وجود، منطقه ای که به شناخت بیشتر؛ مثل زبان، اختصاص داده شده است ممکن است حاوی سلولهای عصبی متراکمتری باشد.

مهمترین ویژگیهای متفاوت در مغز زنان و مردان؛ بر اساس گفته محققان، در این جا ذکر شده است:

زنان از قسمت بیشتری از مغزشان استفاده می کنند: « زنان وقتی کاری انجام می دهند - حتی صرفا حرکت دادن انگشتان شستشان - فعالیت سلولهای عصبی آنها بیشتر در سرتاسر مغز پخش می شود. »؛ این را دکتر مارک  جورج؛ روانپزشک و عصب شناس دانشگاه پزشکی کارولینای جنوبی می گوید. هنگامی که یک مرد ذهنش را به کار می اندازد، سلولهای عصبی در مناطق بسیار خاصی از مغز وی، تحریک می شوند. وقتی یک زن این کار را انجام می دهد، سلولهای مغز او مانند چادر شبی چهل تکه، فعال می شوند که اسکنهای صورت گرفته از آنها شبیه منظره ای از شهری بزرگ در شب، هستند.

یک توضیح ممکن؛ گرچه بحث برانگیز: جسم پنبه ای؛ حاشیه رشته هایی که در مرکز مغز قرار گرفته اند، در زنان ضخیمتر است که می تواند تداخل بیشتری میان نیمکره راست احساسی و وابسته به شهود و نیمکره چپ منطقی و بر اساس واقعیات ایجاد کند. در نتیجه، مغز زنان ممکن است ارتباطاتی را موجب شود که امکان وقوعش در مغز یک مرد وجود ندارد. برخی این مهارت را شکلی از هوش عاطفی و هیجانی و دیگران آن را شم زنانه به حساب می آورند. با این حال؛ حداقل در برخی موارد، مردان ممکن است در تمرکز کردن بهتر عمل کنند. امکان دارد این مسئله توضیحی باشد برای اینکه چرا همسر من قادر است در حالیکه تلفن در حال زنگ زدن و سگ مشغول پارس کردن است، خودش را در یک کتاب یا روزنامه غرق کند.

مغز یک زن نسبت به احساس واکنش قویتری نشان می دهد: دکتر مارک جورج هنگام اسکن از مغز مردان و زنانی که در حال یادآوری تجربیات عاطفی بودند، دریافت هر دو جنس پاسخ مختلفی به احساسات نشان می دهند؛ به ویژه به ناراحتی. گرچه آنها توسط انواع یکسانی از تجربه مورد تحریک قرار گرفته بودند؛ اما احساسات حزن آور در زنان، سلولهای عصبی یک منطقه را هشت برابر بیشتر از مردان فعال کرد. روشی که مغز ما به ناراحتی واکنش نشان می دهد؛ حداقل در تئوری، آسیب پذیری نسبت به افسردگی را که در زنان، دو بار شایعتر از مردان است افزایش می دهد.

همچنین مغز زنان امکان دارد به طرز صحیحتری، به احساسات سایرین پی ببرد. دکتر راکوئل گور؛ روانپزشک اعصاب دانشگاه پنسیلوانیا و همسرش؛ روبن گور روانشناس، به اسکن از مغز داوطلبانی پرداختند که به عکس بازیگران؛ در حالیکه از خود احساسات متفاوتی را نشان می دادند، نگاه می کردند. هر دو جنس زمانی که شادی را می دیدند، آن را تشخیص می دادند؛ اما مردان برای تشخیص غم در چهره زنان، اوقات بسیار سخت تری را می گذراندند. روبن گور می گوید: « چهره یک زن باید واقعا غمگین باشد تا یک مرد متوجه آن شود. »

زنان در برخورد با لغات روش خودشان را دارند: دختران معمولا زودتر صحبت می کنند و سریعتر می خوانند. دلیل آن ممکن است این باشد که هنگام خواندن، زنان مناطق عصبی هر دو سمت مغزشان را مورد استفاده قرار می دهند. مردان در مقابل، صرفا روی مناطق عصبی موجود در نیمکره چپ مغزشان تمرکز می کنند؛ این را دکترها سالی و بنت شایویتز؛ استاد طب اطفال و عصب شناسی دانشگاه ییل می گویند. همچنین زنان در بزرگسالی از نظر زبانی، ماهرتر هستند. در آزمایشات، زنان کلمات بیشتری را که با حرف یکسانی آغاز می شوند به خاطر می آورند و مترادفات بیشتری را فهرست می کنند و اسامی رنگها و شکلها را سریعتر از مردان می یابند.

شاید حتی مهمتر از این، پردازش زبان در زنان که توسط هر دو نیمکره مغز صورت می گیرد به زنانی که دچار سکته شده یا از ضربه مغزی رنج می برند در بهبود یافتن آسانتر کمک می کند. به گفته دکتر جورج: « از آنجاییکه زنان هنگام صحبت کردن، شبکه بزرگتری از سلولهای عصبی را نسبت به مردان به کار می گیرند، در صورت صدمه دیدن قسمتی از مغز، آسیب پذیری کمتری دارند. »

رانندگی زنان و مردان متفاوت است: در خیابان، زنان به آن چه که می بینند توجه بیشتری دارند؛ به ویژه علامتهایی مانند کافی شاپ گوشه خیابان یا کلیسای آن طرف زمین بازی. زنان هنگام بازگشت از مسیر رفته یا آدرس دادن، به چنین علامتهایی بیشتر تکیه می کنند؛ در حالیکه مردان به جهت و مسافت می اندیشند ( « نیم مایل به سمت غرب، سپس دو مایل به سمت شمال » ).

« تصور می کنم مردان با نوعی مؤلفه زیستی متولد می شوند که به آنها این امکان را می دهد که بتوانند در اعمال فضایی، موفقتر عمل کنند »؛ این را دبورا بلام؛ نویسنده مطالب علمی می گوید که قایل است مردان همواره در ورزشهایی مثل چرخش ذهنی شیئی سه بعدی، امتیاز بالاتری کسب می کنند. این مسئله می تواند دلیل اینکه چرا همسرم قادر است وانت کوچکی را در فضائی به اندازه یک تمبر پستی، پارک کند توضیح دهد.

حافظه یک زن تیزتر است: زنان در هر سنی که باشند، نسبت به مردان حافظه بهتری دارند؛ این را توماس کروک؛ روانشناس و رئیس « سایکولوژیکس »؛ سازمانی تحقیقاتی که حافظه بیش از 50،000 مرد و زن را مورد آزمایش قرار داده است، گزارش می دهد: « زنان در مقابل مردان، توانایی بیشتری برای مرتبط کردن اسامی با چهره اشخاص دارند و به علاوه، فهرستها را بهتر به خاطر می آورند. » کروک می گوید: « حوادثی که مردم بهتر آنها را به خاطر می آورند آنهایی هستند که به یک احساس مرتبطند. از آنجاییکه زنان بیشتر نیمکره راست مغزشان را که مسئول پردازش احساسات است مورد استفاده قرار می دهند، امکان دارد این کار را به صورت خودکار انجام دهند. »

روند پیری مغز در زنان، کندتر است: تحقیقی که در « بایگانی عصب شناسی »، منتشر شده دریافت کوچک شدن مغز در مردان سریعتر از زنان است. در میان عواقب آن، می توان به حافظه ضعیفتر، توانایی کمتر در داشتن توجه، حالت روانی افسرده تر و در نتیجه، تحریک پذیری بیشتر اشاره کرد. « بله، مردان با افزایش سن، بداخلاقتر می شوند. »؛ روبن گور می گوید: « می توان در این امر، مغز آنها را مقصر دانست. » دلیل اینکه اندازه مغز مردان تا این حد تغییر می یابد ممکن است به میزان مصرف سوخت مغز آنها مرتبط باشد. به نظر می رسد مغز زنان قادر است در طول زمان، میزان سوخت و سازش را که مصرف گلوکز مغز است کاهش دهد؛ در حالیکه مردان مسنتر نسبت به زمانی که جوانتر هستند، گلوکز را با سرعت بیشتری می سوزانند.

با آنکه مغز زنان مقاومتر است؛ اما این مسئله باعث نمی شود نسبت به تأثیرات افزایش سن نفوذناپذیر باشند. برخی تحقیقات نشان داده اند از هر چهار نفری که به بیماری آلزایمر مبتلا می شوند، سه نفر آنها زن هستند. بر اساس برخی مطالعات، شیوه درمانی جایگزینی استروژن ممکن است خطر ابتلا به این بیماری را در زنان، کاهش و بروز نشانه های آن را به تأخیر اندازد.

با آنکه هنوز معنی همه این یافته ها را نمی دانیم، یک چیز مشخص است؛ دکتر راکوئل گور می گوید: « مغز مردان و زنان کارهای یکسانی انجام می دهند؛ اما شیوه هایشان متفاوت است. »

منبع: ترجمه شده از کتاب « Developing Reading Proficiency In English 3 » 

شما شاهکاری کشف نشده هستید!

 

چه آرزوهایی دارید؟ از نظر شما، کدام یک ممکن و کدام یک غیرممکن هستند؟ آیا هیچ راهی برای رسیدن به یکی از این آرزوهای غیرممکن به ذهنتان می رسد؟ فکر می کنید برای زنی که مادر شش بچه است و اضافه وزن، نقص جدی قلبی و همچنین، سایر مشکلات و دردهای فیزیکی دارد این امکان وجود دارد که در مسابقه ماراتن؛ مسابقه ای با مسافت حدودا 42 کیلومتر، شرکت کند؟ اگر فکر می کنید غیرممکن است، داستان واقعی زیر را مطالعه کنید و در انتها، ببینید که نظرتان تغییر خواهد کرد:

چند سال پیش، دوستم؛ سو، چند مشکل نسبتا جدی مربوط به سلامتی اش داشت. زمان کودکی، علیل و زمین گیر بود و هنوز از نقص مادرزادی ای که سوراخی در یکی از حفرات قلبش ایجاد کرده بود رنج می برد. به دنیا آوردن پنج فرزندش که با عمل سزارین سختی آغاز شد، عوارض خود را بر جای گذاشته بودند. چند عمل جراحی را یکی پس از دیگری، تحمل کرده بود و برای چندین سال نیز، اضافه وزن داشت. رژیمهای غذایی هم کمکی به وی نکرده بودند. تقریبا به صورت مداوم، از دردهای ناشناخته رنج می برد. همسرش؛ دنیس، یاد گرفته بود محدودیتهای وی را بپذیرد. پیوسته امیدوار بود سلامتی اش بهبود پیدا کند؛ اما به واقع، باور نداشت که این اتفاق هرگز روی دهد.

روزی، مثل یک خانواده نشستند و « فهرست آرزو »یی از چیزهایی که بیش از همه در زندگی می خواستند تهیه کردند. یکی از مواردی که سو به آن اشاره کرد شرکت در مسابقه ماراتن بود. دنیس با دادن شرحی از سابقه پزشکی و محدودیتهای فیزیکی اش، فکر می کرد هدفی که دارد کاملا غیرواقع بینانه است؛ اما سو برای رسیدن به آن مصمم شد. او با دویدن در قطعه زمینی که در آن زندگی می کردند شروع کرد. هر روز، فقط کمی بیشتر از روز قبل می دوید؛ فقط به اندازه یک مسیر راه ورودی خانه شان بیشتر. روزی، سو پرسید: « کی قادر خواهم بود یک مایل بدوم؟ » به زودی، شروع به دویدن تا مسافت سه مایل کرد. سپس، پنج مایل. می گذارم بقیه داستان را دنیس از زبان خود بیان کند:

اکنون سو را به خاطر می آورم که آن چه را که کشف کرده بود با من در میان گذاشت: « ضمیر نیمه خودآگاه و دستگاه عصبی نمی توانند تفاوت میان موقعیتهای واقعی و موقعیتهای خیالی واضح و زنده را متوجه شوند. » ما می توانیم خودمان را به موقعیت بهتر تغییر حالت دهیم و کاری کنیم خودمان به طور نیمه خودآگاه، باارزشترین آرزوهایمان را دنبال کرده و به موفقیت تقریبا کاملی برسیم، اگر تصاویر را به قدر کافی واضح، در ذهنمان شکل دهیم. می دانستم سو این را باور دارد - او برای شرکت در مسابقه ماراتنی که در شهرمان برگزار می شد ثبت نام کرده بود.

همان طور که در جاده کوهستانی، به سمت مسیر مسابقه ماراتن حرکت می کردم، از خود پرسیدم: « آیا ذهن می تواند تصویری را که منجر به خودویرانگری می شود باور کند؟ » وانتم را نزدیک خط پایان پارک کرده و منتظر ایستادم تا  سو برسد. باران به طور مداوم، می بارید و باد سردی می وزید. ماراتن بیش از پنج ساعت پیش، شروع شده بود. بعد از رسیدن من، چندین دونده سرمازده و مجروح انتقال داده شده بودند و کم کم داشتم نگران می شدم. تصویر سو تنها و سرمازده؛ جایی دور از جاده، حس قوی ای از ترس و نگرانی به من می داد. رقابت کنندگانی که سریع و قوی بودند خیلی وقت پیش، مسابقه را به اتمام رسانده و دوندگان بیش از پیش، پراکنده می شدند. اکنون در هر دو سمت، هیچ کس دیده نمی شد.

تقریبا تمام ماشینهایی که در امتداد مسیر مسابقه ایستاده بودند آن جا را ترک کرده و ترافیک معمولی در حال شروع بود. می توانستم به طور مستقیم، مسیر مسابقه را رانندگی کنم. بعد از حدود دو مایل رانندگی، هنوز هیچ دونده ای در دیدم قرار نگرفته بود. سپس، به پیچی در جاده رسیدم و گروهی کوچک را دیدم که از رو به رو در حال دویدن بودند. همان طور که نزدیک می شدم، توانستم سو را به همراه سه نفر دیگر مشاهده کنم. همان طور که مشغول دویدن بودند، می خندیدند و حرف می زدند. آن طرف جاده بودند که توقف کرده و از میان ترافیکی که اکنون مداوم شده بود، فریاد زدم: « خوبی؟ » سو در حالی که به آرامی نفس نفس می زد، گفت: « آه، بله! » دوستان جدیدش به من لبخند زدند. یکی از آنها پرسید: « تا خط پایان چقدر مانده است؟ » گفتم: « فقط چند مایل. » با خود اندیشیدم: « فقط چند مایل؟ آیا احمق هستم؟ »

متوجه شدم دو نفر از دونده ها لنگ می زنند. می توانستم صدای پاهایشان را که در کتانیهای خیسشان، شلپ شلپ صدا می کردند بشنوم. می خواستم به آنها بگویم در مسابقه دو خوب عمل کرده اند و پیشنهاد بدهم سوار شوند؛ اما می توانستم تصمیم و اراده را در چشمانشان ببینم. وانت را برگردانده و از دور، آنها را دنبال کردم و منتظر بودم یکی یا همه آنها از پا بیفتند. بیش از پنج ساعت و نیم بود که می دویدند! با سرعت از آنها دور شدم و تا یک مایلی خط مسابقه رفته و منتظر ماندم. همینکه سو دوباره در دیدم قرار گرفت، می توانستم او را ببینم که به تقلا کردن افتاده است. سرعت گامهایش کم شده و چهره اش در هم کشیده شده بود. با ترس به پاهایش نگاه کرد؛ انگار که دیگر قصد حرکت نداشتند. به هر نحوی که شده؛ در حالیکه تلوتلو می خورد، به راه رفتن ادامه داد.

آن دسته کوچک بیش از پیش، پراکنده می شدند. فقط زنی که در سالهای بیست زندگی اش به سر می برد در نزدیکی سو قرار داشت. آشکار بود در طول مسابقه، با هم دوست شده اند. مجذوب این صحنه شده و به همراه آنها شروع به دویدن کردم. پس از حدود صد متر یا بیشتر، سعی به صحبت کردن و بیان سخنان حکیمانه، مشوق و عالی به آنها نمودم؛ اما کلمات و نفسم تکافو نمی کردند.

خط پایان به چشم می رسید. خوشحال بودم که کاملا خالی نشده بود؛ زیرا احساس می کردم برندگان واقعی درست همین حالا، از راه می رسند. یکی از دونده ها که نوجوانی لاغراندام بود از دویدن بازایستاد، نشست و شروع به گریه کرد. مشغول تماشا بودم که چند نفر، شاید خانواده اش، آمده و او را تا اتومبیلشان حمل کردند. همچنین می توانستم سو را ببینم که در حال جان کندن بود؛ اما وی به مدت دو سال، رویای چنین روزی را در سر پرورانده بود و نباید رد می شد. می دانست که مسابقه را به پایان خواهد رساند و این دانش به او اجازه می داد که با اعتماد به نفس؛ حتی با خوشحالی، سرعتش را در فاصله صد متر تا خط پایان، افزایش دهد.

افراد کمی باقی مانده بودند تا به همسر من و دونده فوق العاده ماراتن تبریک بگویند. وی مسابقه دوی زیرکانه ای را به انجام رسانده بود، به طور منظم می ایستاد تا دراز بکشد، در ایستگاههای مختلف آب، مقدار زیادی آب می نوشید و خودش را به خوبی تنظیم می کرد. او رهبر دسته کوچکی از دوندگان کم تجربه تر شده بود. الهامبخش آنها بوده و با کلمات حاکی از اطمینان و اعتمادش، اکثر آنها را برای رسیدن به مقصد، تشویق کرده بود. همان طور که در پارک، مشغول شادی بودیم، آشکارا او را تحسین می کردند و در آغوش می کشیدند. دوست جدیدش گفت: « او کاری کرد باور کنیم که توان انجام این کار را داریم. » دیگری گفت: « او به طور زنده و واضح، توضیح می داد که وقتی مسابقه به اتمام برسد، اوضاع چگونه خواهد بود و به این ترتیب، فهمیدم قادر به انجام آن هستم. »

باران بند آمده بود و داخل پارک، مشغول قدم زدن و صحبت کردن بودیم. نگاهی به سو انداختم. رفتارها و حرکات متفاوتی از خود نشان می داد. سرش برافراشته تر شده بود. شانه هایش را صافتر نگاه می داشت. قدمهایش؛ اگر چه لنگ می زد، اطمینان جدیدی داشتند. صدایش دارای وقار و متانت آرام و جدیدی شده بود. این طور نبود که گویی شخص جدیدی شده؛ بلکه بیشتر به گونه ای بود که انگار خود واقعی ای را که قبلا نمی شناخت، کشف کرده باشد. نقاشی هنوز خشک نشده بود؛ اما می دانستم شاهکار کشف نشده ای است که یک میلیون چیز دیگر باقی مانده تا درباره خودش بداند. او به واقع، خود تازه کشف شده اش را دوست داشت. من هم همین طور.

منبع: ترجمه شده از کتاب « Developing Reading Proficiency In English 3 »