از دفتر سرنوشت من را خط زد.
سیبی شد و از بهشت من را خط زد.
تقدیر به عشقمان حسادت می کرد.
هر جا که تو را نوشت، من را خط زد.
« نغمه مستشار نظامی »
سرمای تن تگرگ را می فهمم.
سنگینی دست مرگ را می فهمم.
چون اشک ز چشم شاخه ای می افتم.
من برگم و درد برگ را می فهمم.
« حمیدرضا شکارسری »
از جام غزل شراب را باید خورد.
آن روحنواز ناب را باید خورد.
بنشین و بنوش و مست برخیز و برقص.
تا کی غم نان و آب را باید خورد؟
« بابک حسین زاده برجوئی »
از جمع غریبه ها جدا خواهم شد.
همسایه چشمان شما خواهم شد.
در بازی عشق خاطرت باشد جمع،
نازل به سرت عین بلا خواهم شد.
« بابک حسین زاده برجوئی »
باید که غم جهانیش را بدهید،
سرمایه آسمانیش را بدهید.
در کوه و بیابان خبری نیست که نیست.
« لیلا » شده ام؛ نشانیش را بدهید.
« بهناز جعفری »