ای از همه پیداتر! ای از همه پنهانتر!
ای سردتر از بهمن! ای گرمتر از آذر!
تو ماه شب افروزی؛ تو روشنی روزی.
ای عرش تو نامحدود! ای فرش تو پهناور!
در خوابم و بیداری؛ سرمستی و هشیاری.
پیچیده شدی بر دل چون ساقه نیلوفر.
آتش که تواند زد بر خرمن عشق تو؟
مرغی نتواند زد بر بام تو بال و پر.
تا بوده همین بوده؛ تا هست همین باشد.
تو اول هر نامه؛ تو آخر هر دفتر.
« روشن سلیمانی »
شد از کابوس بیدار و به هم ریخت
و زد تکیه به دیوار و به هم ریخت.
شبیه اتفاق ساده ای بود.
دو تا پک زد به سیگار و به هم ریخت.
« قاسم پهلوان »
چه حالی دارم امشب رام باشم،
کمی با ماه روی بام باشم!
رصد کردم رباعی را که امشب،
کنار « حضرت خیام » باشم.
« قاسم پهلوان »
هر چند که همراه من از روز الستی؛
ای کاش بدانم که چه بودی و که هستی!
ای کاش بدانم که چرا دل به تو بستم!
ای کاش بدانی چه دلی را تو شکستی!
یک مرتبه از درد دل من ننوشتی.
پیش دل بی حوصله من ننشستی.
ترسم که « افق » با تو به جائی نرسد؛ آه!
من عاقل فرزانه و تو عاشق مستی.
هم هستی و هم نیستی ای طبع غزلساز!
هر روز گریزانی و هر شب دم دستی.
« یوسف شیردژم »
ای آن که در نهایت پیدائی!
پنهان چو رمز و راز معمائی.
اندر خیال « مانی » و « زردشت »ی.
گمگشته « فلاطون » و « بودا »ئی.
در انتظار بارقه ای دیگر،
« موسی (ع) » هنوز معتکف طور است
و ز آتشی که داشت به دل « عیسی (ع) »،
هفت آسمان فرو شده در نور است.
در جستجویت عقل و دل و دیده،
حیران شد و نبست از آن طرفی.
دنیا پر از کلام تو و آخر،
معلوم کس نگشت از آن حرفی.
شأن تو نیست صورت و رؤیت را.
تو برتر از تصور و رؤیائی.
خود فکرتی؛ به فکر نمی گنجی.
خود دیده ای؛ به دیده نمی آئی.
بر درگهت جز این نتوان گفت
کین جستجو هم از تو شده موجود
وندر مقال بودن و نابودن،
تو بوده ای و هستی و خواهی بود.
« علی اندیشه »