بیا با هم،
بسرائیم از برفها،
از بارانهای پائیزی
و تمام بهارهائی
که چترهای دونفره را از ما ربود.
بیا بسرائیم؛
که سخت هوس چتر کرده ام.
« فاطمه ترجمان »
داره دل به بی تو بودن دیگه عادت می کنه،
ترک عشق و عاشقی تا به قیامت می کنه.
دل آئینه ایم رو دل سنگ تو شکست.
دیگه بسه؛ چرا هی باهام لجاجت می کنه؟
بین ما فاصله هاس؛ اما هنوزم می دونی
تو دلم باز یاد تو داره قیامت می کنه؟
داری رو زخم دلم نمک تو می پاشی؛ ولی
دل تبدارم داره بهت محبت می کنه.
دلم از درد جدائی داره فریاد می کشه.
پیش هر کی می رسه از تو شکایت می کنه.
بس که از عشق تو گفتم به همه مردم شهر،
دل دیوونه ببین منو نصیحت می کنه!
دلت از سنگه؛ واسه اینه نمی دونه اینو
که چه ها با دل من درد فراقت می کنه.
« عبدالرسول میرکیانی »
بهار،
تابستان،
پائیز،
زمستان،
می آیند و می روند.
ابرها،
با وزش باد،
می آیند و می روند.
حتی پرندگانی
که گاهی بر دستش می نشستند
می آیند و می روند.
تنها،
مترسکی باقی می ماند
که چشمانش،
رو به ناکجا است.
« سارا سلیمانی »
در آن دشت که می بارد
بارانی ز خوشبختی،
خانه ای خواهم ساخت
و در خانه خود،
باغچه ای از گل عشق،
حوضی به رنگ رود،
ناودانی از مهر،
پنجره ای از نور می سازم.
راستی؛ عشق را
در چه گلی شکوفا بکنم؟
شقایق،
نرگس
یا یاس سفید؟
آسمان را
به چه رنگی معنا بکنم؟
آبی یا رنگ غروب
یا همان نیلی رنگ؟
پروانه را
به کدام شمع دلاویز کنم؟
دشت تو را می خواند.
خانه را ساخته ام.
در درونت بنگر.
شمعها روشنند.
همه جا آفتابیست.
درختها سبزند.
دریا رؤیائیست.
رود این خوشبختی،
در من و تو جاریست.
« لیلا میثمی »