چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم.
با گریه ساختیم و به پای تو سوختیم.
اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم.
عمری که سوختیم برای تو سوختیم.
پروانه سوخت یک شب و آسود جان او.
ما عمرها ز داغ جفای تو سوختیم.
دیشب که یار انجمن افروز غیر بود،
ای شمع، تا سپیده به جای تو سوختیم!
کوتاه کن حکایت شبهای غم « رهی »
کز برق آه و سوز نوای تو سوختیم!
« رهی معیری »
بهار خاطره ما همیشه طوفانیست
و تا کنار محبت چه راه طولانیست!
قسم به تیرگی دلنشین شبهایم
که با خیال تو هر شب عشای ربانیست!
غزل برای تو یک گوشه از نیاز من است؛
ولی چه سود؛ که تکرار دل پریشانیست؟
دلم گرفته ز هستی و حیف چشمانت،
تمام هستی ما بوده است و حالا نیست!
بریده ای مگر از ما؟ چنین قرار نبود.
بریدن از تو خدایا، خیال شیطانیست!
« هزار وعده خوبان یکی وفا نکند. »
گمان کنم که به توصیف توست؛ آیا نیست؟
به زیر چتر نگاهت مرا پناه بده.
هوای خانه چشمم هنوز بارانیست.
« سید محمدرضا واحدی »
چقدر امروز و فردا می کنی مرگ!
چقدر این پا و آن پا می کنی مرگ!
بیا جان را بگیر و راحتم کن.
چرا داری تماشا می کنی مرگ!؟
« غلامرضا پیرانی »
چرا این روزها شوری نداریم،
به سر شوقی، به دل نوری نداریم؟
چرا این روزها اصلا به کلی،
من و تو طاقت دوری نداریم؟
« غلامرضا پیرانی »
به کلی ریشه ام را آب برده است.
پل اندیشه ام را آب برده است.
چنان بر « بیستون » بارید باران
که رد تیشه ام را آب برده است.
« غلامرضا پیرانی »