شهر را
سمت نگاهم آورده ام،
سمت شعرهایم
و سمت خوابهائی که دیده ام
و چیزهائی که تو،
همیشه به یادشان بودی
و خیابانها
و ماه و ستاره
و آسمانی که
زندگی را به من و تو هدیه داده است.
« منوچهر آتشک »
زندگی پنج حرفی غریبیست.
روی صندلیهایمان می نشینیم،
چای می خوریم
و به زندگی عادت می کنیم
و در یک ظهر آفتابی،
کنار دریاچه ای آرام،
زیر یک سایبان بزرگ،
به خواب می رویم.
« علیرضا لبش »
تو را نمی بینم؛
اما بوی تو را
از نانهای پخته شده در غروب
و هوای بارانی می شنوم.
تو را دوست دارم.
تو از جنس زندگی من هستی.
« لاله جهانگرد »
هزار خواهش و آیا،
هزار پرسش و اما،
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا،
هزار بود و نبود،
هزار شاید و باید،
هزار باد و مباد،
هزار کار نکرده،
هزار کاش و اگر،
هزار بار نبرده،
هزار بوک و مگر،
هزار حرف نگفته،
هزار راه نرفته،
هزار بار همیشه،
هزار بار هنوز.
مگر تو ای همه هرگز،
مگر تو ای همه هیچ،
مگر تو نقطه پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری!
مگر تو ای دم آخر،
در این میانه تو،
سنگ تمام بگذاری!
« قیصر امین پور »