زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

حس خوب زندگی

 

احساس خستگی می کرد. دوست داشت بخوابد. حس بی ارزش بودن وجودش را فراگرفته بود. ناگهان صدائی او را میخکوب کرد. بالای سرش را نگاه کرد. چه خبر بود؟ احساس می کرد دارند قسمتی از وجودش را از او جدا می کنند. حالا احساس سبکی می کرد. وای! چه حالی داشت حس تهی بودن! می خواست داد بزند و به همه بگوید: « ای مردم! این حس بهترین حس دنیاست. » که ناگهان چیزی بر سرش خورد. می خواست داد بزند و بگوید: « دست نگه دارید. »؛ اما چند لحظه بعد به آن عادت کرد. حالا احساس سنگینی می کرد؛ اما چندان از این حس بدش نمی آمد. بعد از چند لحظه احساس تازگی و طراوت به او دست داد. به بالای سرش نگاهی انداخت و به جوانه روی سرش لبخند زد. دیگر احساس بی ارزش بودن نمی کرد. چشمهایش را بست و چند نفس عمیق کشید. دیگر از آن گلدان بی ارزش گوشه حیاط خبری نبود. حالا او موجودی را می پروراند و این حس را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کرد.

« فرشته سلیمی » 

نام

 

محیط زیست

یا

محیط مرگ؟

« علی باجلان » 

ای که نزدیک منی!

 

تو را می پرستم

که مرا با ماه رو به رو کردی

و خورشید را نشانم دادی

و باران را به خوابهای من باراندی

و مرا سوار رنگین کمان کردی

و به دریا انداختی

و به کوههای بلند فرستادی

و در دشتها دواندی

و از نوازش من سیر نشدی

و نزدیک من ماندی.

روز را آفریدی،

بیدار شدم

و شب را آفریدی و

خوابیدم.

« لاله جهانگرد » 

حکایت دل پیاده رو

 

گربه ای رد شد از پیاده رو،

پیرزنی،

سه چرخه کودکی

و برگ درختی هم.

خوش به حال پیاده رو

که برای همه جا دارد!

« شقایق اعظمی » 

خلوت سرد

 

در مقبره سردم،

یک گل به چه می ارزد؛

آن جا که دلم بی تو،

هر ثانیه می لرزد؟

 

باور بکنی یا نه،

این جا پر از دردست؛

جائی که در آن قلبی

در خلوتش افسرده ست.

 

شب را که به سر بردی،

یک روز دگر داری؛

هر لحظه آن رنج و

هر ثانیه بیماری.

 

من یاد تو را دارم.

تو یاد مرا داری؟

تو بی غم و فکر خود.

من هق هق و بیداری.

« افسانه علیرضائی »