نوائی در شبم هر شب بلند است
که در هر پرده اش هفتاد پند است.
بزن همسایه جان، پرشور و جانسوز!
دلم در هفت بندت بندبند است.
« بابک حسین زاده برجوئی »
سحر خورشید را از گوش وا کن.
به نرمی تکمه از تنپوش وا کن.
زمستان است و سرما استخوان سوز.
بهارم! یک بغل آغوش وا کن.
« بابک حسین زاده برجوئی »
من عادت کرده ام
دنیا را سیاه ببینم.
پای این نسخه را
هیچ چشم پزشکی،
امضاء نکرده است.
« فرهاد دنیاپور »
خودم را
به ... .
نه، شاید هم نمی دانم؛
اما این گوش،
خیلی وقت است
که صدای هیچ گنجشکی را نمی شنود.
« فرهاد دنیاپور »
حالا دیگر،
فقط یک گلوله برایش باقی مانده بود
و نمی دانست آن را برای چه کسی پرتاب کند.
نرم نرمک،
صدای پای بهار می آمد
و گلوله برف در دستش،
داشت آب می شد.
« روح الله مهدیپور »