زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

حادثه

 

می شود از من و تو تا نفس ما برسی

و به این حادثه، این لحظه زیبا برسی.

روح « مجنون »ی تو دست تو را می گیرد.

با خودت عهد بکن تا که به « لیلا » برسی.

روی آن ساحل خاموش نشستن تا کی؟

دو قدم راه فقط مانده به دریا برسی.

نکند حس سرابی به کویرت بکشد

یا به ژرفای ترک خورده صحرا برسی!

نکند دیر کنی، دیر رسی، دیر شود،

دیرتر از همه دیر شدنها برسی،

رأس آن لحظه بیائی که دلم در خاک است!

نگرانم که پس از من، تو به این جا برسی.

منتظر، چشم به در، مطمئنم می آئی.

آن قدر منتظرت می مانم تا برسی.

« شبنم فرضی زاده » 

از تو

 

فکر نمی کنم

همه کلمه های دفترم،

تو را بشناسند

که زیبا،

در دل جهان نشسته ای؛

اما کلمه هائی که تو را دیده اند

مثل من شاعرند،

مثل من عاشقند.

شبها راه می روند

و از ماه می نویسند،

از ستاره،

از تو،

از ابرهای پاره پاره.

« منوچهر آتشک » 

شاید!

 

شاید،

تو را در چهره دور ماه ببینم.

شاید،

تو را

در کوچه های مهر ببینم

و آن گاه از تو بپرسم:

« عشق چه شکلی دارد؟ ».

« مسعود ثابتی » 

یک روز خوب

 

صبح که از خواب بیدار شد، با عجله لباسش را پوشید و از خانه بیرون زد. سر کوچه که رسید، ماشین مخصوص حمل زباله را دید که بر خلاف همیشه، خاموش و راننده اش کنار خیابان ایستاده بود. با تعجب گفت: « صبح بخیر آقای « جرالد »! حالت خوب نیست که کار نمی کنی؟ ». آقای « جرالد » به خود آمد و گفت: « صبح بخیر آقای « اسوالدو »! حقیقتش را بخواهید، امروز پسرم قرار است عمل شود. اگر امکان دارد، شما هم برایش دعا کنید. » مرد به او قول داد که حتما این کار را خواهد کرد و فراموش هم نکرد و هر باری که یادش می افتاد، پسر آقای « جرالد » را دعا می کرد. عجیب بود که آن روز، کارهای خودش هم راحت تر و بی دردسرتر انجام می شدند. فردا وقتی آقای « جرالد » او را دید، گفت: « تا قبل از ظهر، جراحی پسرم به خوبی انجام شد. دیروز من هم برای شما دعا می کردم. » مرد لبخندی زد. تازه فهمیده بود که چرا دیروز کارهایش به راحتی انجام می شدند.

« پیتر سارگن » 

مقابله به مثل

 

زن که می دانست شوهرش آن روز قصد دارد به یکی از شهرهای اطراف برود ساعت 6 صبح از خواب بیدار شد و به طرف یخچال رفت و همان طوری که چند تخم مرغ برمی داشت، با صدائی بلند رو به اتاق خواب گفت: « صبح بخیر « استیفن »! مگر دیشب نگفته بودی که امروز باید زود از خانه خارج شوی؟ پس تا دیر نشده، بیدار شو. » « استیفن » با شنیدن صدای زنش از تخت جدا شد و آبی به سر و صورتش زد و آمد داخل آشپزخانه و روی صندلی نشست. وقتی متوجه شد که زنش می خواهد برای صبحانه نیمرو درست کند، لبخندی زد و رفت کنار گاز و گفت: « چه کار می کنی « کریستی »؟ چرا این قدر کم کره می زنی؟ چرا این قدر تخم مرغ مصرف می کنی؟ شعله گاز را بیشتر کن عزیزم! مراقب باش « کریستی »! کره سوخت. خدای من! تو دوباره یادت رفت به نیمرو نمک بزنی؟ و ... » « کریستی » که از رفتار شوهرش تعجب کرده بود بالاخره طاقتش تمام شد و با صدائی بلند گفت: « دیوانه شده ای « استیفن »!؟ من حداقل بیست سال است که آشپزی می کنم. آن وقت تو درست کردن یک نیمرو را به من آموزش می دهی؟ ». مرد لبخندی زد و گفت: « درست است عزیزم؛ ولی من مخصوصا این کار را کردم تا تو متوجه شوی که وقتی داخل ماشین کنارم نشسته ای و مدام از رانندگی من ایراد می گیری، من چه حالی می شوم! ». « کریستی » سکوت کرد و سرش را پائین انداخت.

« دیوید تارد »