زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

زمین سبز

الهام گرفته از طبیعت، برای آب و هوا، برای آینده ما

می ترسم!

 

من از چشم تو؛ این زیبائی بسیار، می ترسم.

ز گیسوی تو همچون ظلمت آوار می ترسم.

دماغ عیش دیگر نیست، شبهای گمی دارم؛

که از بالابلندان همچنان بسیار می ترسم.

صدای عاشقم گم می شود در کوچه باران.

تو وقتی نیستی، هی می کنم اقرار: « می ترسم. »

ببین از چار سو در خویش محصورم، فراموشم.

از این دیوارهای کور لاکردار می ترسم.

چه دنیائیست این دنیای غمگینی که من دارم!

چو گل از وحشت همسایگی با خار می ترسم.

« شعبان کرمدخت » 

زیستن

 

دیدم که می رهم.

دیدم که پوست تنم از انبساط شعر ترک می خورد.

دیدم که حجم آتشینم،

آهسته آب شد

و ریخت، ریخت، ریخت

در ماه؛

ماه به گودی نشسته،

ماه منقلب تار.

در یکدگر گریسته بودیم.

در یکدگر تمام لحظه های بی اعتبار را

دیوانه وار زیسته بودیم.

« سارا مفیدی » 

کیف

 

صد تومان از کیف من برمی داری،

در جیب من می گذاری.

مرا از پائین شهر،

به بالای شهر می کشانی.

پشت چراغ قرمز معطل می کنی.

معطل می کنی

که پیرزن گدا سر برسد

و در دستش بگذاری.

 

هزار کیف داری.

هزار جیب داری.

دعاهای مرا گم کرده ای

یا دیگر چراغ قرمز نداری؟

« محمدرضا رستم پور » 

لقمه

 

جوش آمده خون میان رگهای تنت.

تب سوخته تار و پود هر پیرهنت.

با این همه، بهتر است لب وا نکنی.

این لقمه بزرگ است برای دهنت.

« زنبق سلیمان نژاد » 

ای کاش!

 

ای کاش کسی بود به دادم برسد،

دیر است؛ کمی زود به دادم برسد!

رؤیای مرا بختک مرداب گرفت.

ای کاش که یک رود به دادم برسد!

« زنبق سلیمان نژاد »