این جا بدون تو تمام روزها مرده است.
تقویم رؤیای تو را از طالعم برده است.
این جا زمستانها خدا تا صبح می بارد.
از دوریت قد قامت باران زمین خورده است.
پرواز کن از ازدحام بی قراریها.
آزاد کن آغوشهائی را که سر خورده است.
من بی تو؛ نه، دنیا بدون تو نمی ماند.
باور بکن روح غزلها بی تو آزرده است.
« یوسف (ع) » شو، از خواب « زلیخا »ها بزن بیرون.
تعبیر کن هذیان لبهائی که پژمرده است.
« فاطمه صمدی »
درک یک عشق، پس از تنهائی.
فهم آغوش تو، بعد از مردن.
زندگی را به عقب برگردان؛
به زمانهای بدون تو و من.
زندگی را به عقب، پیش از درد،
پیش از عاشق شدن ما در غار،
پیش از آوار شدن با گریه،
روی بی طاقتی هر دیوار،
عهد پارینه تر از سنگ شدن،
عصر پائیزتر از بارانها،
موسم گم شدن ادواری،
توی دیوانگی انسانها.
زندگی نسخه ای از بایدهاست.
ما به تکرار شدن محکومیم.
ما به بیمار شدن معتادیم.
ما فرآیند دمی مسمومیم.
زندگی فهم تبرهای بزرگ،
زندگی مهلت خونخواهی بود.
هیچ کس جرأت پرواز نداشت.
زندگی مرگ دو تا ماهی بود.
« فلورا تاجیکی »
چه زود می گذرد لحظه هایمان با هم،
دقیقه های خوش و آشنایمان با هم!
تو رفته ای و من به چشم خود دیدم
میان فاصله ها رد پایمان با هم.
تمام فکر مرا این سؤال پر کرده
که فرق می کند آیا خدایمان با هم.
دعای یک نفره استجابتش دیر است.
بیا؛ مگر که بگیرد دعایمان با هم.
قبول کن پس از آن روز و آخرین دیدار،
کمی عوض شده حال و هوایمان با هم.
برای اینکه بفهمی چه می کشم، ای کاش،
عوض شود دو سه ثانیه جایمان با هم!
« مهرداد بابائی »
دارد که ویران می شود تن،
از سایه های سرد غمبار؛
یعنی که می میرد خودش را
در لحظه های پوچ تکرار.
روزی که می آید دوباره،
از پله های پیچ در پیچ،
از فلسفه با طعم « نیچه »،
در زنگهای هیچ بر هیچ،
از پنجره تا میز آخر،
می رفت و برمی گشت صد بار،
بی هیچ کشف تازه ای در
تخته سیاه روی دیوار.
می پوشد اندوه دلش را
پائیزهای سرد خاموش.
می رقصد از سیگار تا دود،
تنهائیش را درد خاموش.
می بارد از چتر زمستان،
سنگینترین بغض ترش را.
آرام می کارد غم زن،
اندوه تلخ باورش را.
دارد که دریا می شود غم،
با تیک تاک ساعت تن.
از قرص تا لیوان بریزد
دلشوره های آخر زن.
« لیلا حسنوند »
دردی عجیب، دردی مبهم، دردی بدون شرح،
بر شانه های خسته مردی بدون شرح؛
مردی بدون نام، بدون نشان، بدو
ن یک شناسنامه و فردی بدون شرح،
مردی غریب و تنها در نیمه های شب،
حتی بدون سایه سردی بدون شرح.
یک کوله بار لبریز از عشق و عاطفه،
بر دوشهای کوخنوردی بدون شرح؛
مردی که ذکر نامش اعجاز می کند
چون نام ذات اقدس، فردی بدون شرح،
مردی که کوفه کوفه دلش زخم خورده است
در گیر و دار جنگ و نبردی بدون شرح؛
یک لحظه بعد، اما فریاد هست و چاه،
سنگ صبور شبزده مردی بدون شرح؛
مردی که فرقش از دم شمشیر شد دو تا،
با دستهای فاجعه گردی بدون شرح.
زان دو فقط دو رنگ به جا ماند تا هنوز؛
سرخی عشق و لکه زردی بدون شرح.
« سید مصطفی میرعبدالله »