با اینکه « شهرام » حق برادر کوچکترش را خورده بود؛ اما « بهرام » هنوز از او می ترسید. « بهرام » سه سال قبل هنگامی که برادر بزرگترش 40 میلیون تومان سهم الارث پدریشان را بالا کشید، از « شهرام » متنفر شد و حالا که زن و بچه داشت، علیرغم اینکه می دانست زورش به برادر بزرگترش نمی رسد، داشت می رفت تا انتقامش را از او بگیرد. این فکر چهار روز پیش زمانی که از مطب دکتر بیرون آمد، در ذهنش شکل گرفت. همه فکرهایش را کرده بود. به یکی از دوستانش هم آدرس خانه برادر بزرگترش را داده بود و از او خواسته بود که بعد از ساعت 5 عصر، به پلیس زنگ بزند و آدرس خانه « شهرام » را بدهد و بگوید که یک قتل در آن خانه رخ داده است. جلوی خانه برادرش که رسید، لحظه ای مکث کرد و سپس زنگ را فشار داد. همین که « شهرام » در را باز کرد، « بهرام » شروع کرد به فحش دادن و توهین کردن به او. « شهرام » که ذاتا آدم خشنی بود چند مشت به برادرش زد؛ اما موقعی که « بهرام » به او گفت: « زنت هم از دست تو مجبور به طلاق شد. »، « شهرام » چنان عصبانی شد که چاقوئی را که در دست داشت در قلب برادرش فرو کرد. « شهرام » هنوز جنازه برادرش را از خانه بیرون نبرده بود که مأموران پلیس سر رسیدند. اگر چه « بهرام » مرده بود؛ اما به آرزویش رسیده بود. « شهرام » نمی دانست که برادرش مبتلا به سرطان است و چند ماه بیشتر زنده نیست. حالا روح « بهرام » شاد بود؛ چرا که « شهرام » باید پول خونش را به خانواده اش می داد و بدین ترتیب، آینده زن و دو فرزندش تأمین می شد.
« شیلا بهرامی »
شب یلدا رسیده بود. « پریسا » که از چهار روز قبل، به دستور مادرش و به خاطر اینکه شوهرش برایش ماشین نمی خرید، از خانه قهر کرده بود، حالا گوشه اتاق نشسته بود و از دوری شوهرش اشک می ریخت. همان موقع، مادرش وارد اتاق شد و گفت: « تو از دوری شوهرت اشک می ریزی. آن وقت همسایه هایتان الان زنگ زدند و گفتند که آقا « فرشاد » میهمانی داده و همه جا را چراغانی کرده است. » « پریسا » با عصبانیت گفت: « باور نمی کنم. » مادر گفت: « کاری ندارد. همین الان بیا برویم دم خانه تان تا معلوم شود. » چند دقیقه بعد، مادر و دختر جلوی خانه دامادشان پیاده شدند. « پریسا » ابتدا که دید خانه نورانی است، جا خورد. مادرش پوزخندی زد و گفت: « حالا بیا برویم از پشت پنجره ببینیم میهمانش کیست که برایش این طور چراغانی کرده است. » « پریسا » گریه کنان همراه مادرش به راه افتاد؛ اما زمانی که داخل خانه را نگاه کرد، « فرشاد » را دید که حدود پنجاه عدد شمع را در سراسر خانه روشن کرده و در کنار هر شمع یکی از عکسهای زنش را قرار داده و خودش هم تک و تنها سر سفره شب چله نشسته است. « پریسا » با دیدن این صحنه به سمت مادرش برگشت تا حرفی بزند که دید مادرش از خجالت سوار ماشین شده و در حال رفتن است. « پریسا » حرفی نزد و زنگ خانه را به صدا درآورد.
« پروانه عباسی »
« بابک »؛ پسرکی 11 ساله، چند دقیقه قبل، به خاطر شکستن مداد همکلاسیش از کلاس اخراج شده بود. آقای معلم وقتی که داشت « بابک » را از کلاس بیرون می کرد، به او گفت: « مثل بچه آدم زندگی کن. » « بابک » تا پایان زنگ، پشت در کلاس ایستاد؛ اما موقعی که زنگ تفریح خورد، نامه ای را که نوشته بود به معلمش داد. آقای معلم نامه را خواند. داخل آن نوشته شده بود: « چشم آقا! قول می دهم مثل بچه آدم زندگی کنم؛ اما نگفتید مثل « هابیل » باشم یا « قابیل ». »
« علی آصفی »
مرد با عجله به خانه آمد و از دختر 7 ساله اش خواست تا از جعبه کمکهای اولیه مقداری بتادین و باند زخم برایش بیاورد. دخترک که مثل همه دخترهای عالم عاشق پدرش بود با عجله دوید و لوازمی را که پدرش خواسته بود برایش آورد. مرد مشغول ضدعفونی کردن زخم روی دستش بود که دخترش با نگرانی پرسید: « چه شده است پدر!؟ دستتان چرا زخمی است؟ ». پدر همان طوری که داشت زخمش را می بست، گفت: « چیزی نیست دخترم! داشتم به خانه می آمدم که ناگهان یک سگ به من حمله کرد و دستم را گاز گرفت. » دخترک رو به پدرش گفت: « وقتی آن سگ لعنتی دست شما را گاز گرفت، چرا شما هم گازش نگرفتید پدر جان!؟ ». پدر خندید و گفت: « عزیز دلم! من و سگ خیلی با هم فرق داریم. سگ عقل ندارد و از روی غریزه حمله می کند؛ ولی ما آدمها عاقل هستیم و وقتی می خواهیم کاری کنیم، اول فکر می کنیم. ما که نباید مثل سگ باشیم. حالا متوجه منظور من شدی عزیزم!؟ ». دخترک سری تکان داد و گفت: « بله پدر جان! تازه، یک فرق دیگر هم دارید. شما من را دارید که کمکتان کنم؛ اما آن سگ بدبخت شاید دختری نداشته باشد که کمکش کند. »
« پریسا نعمت نژاد »
خانم معلم کلاس اول راهنمائی وارد کلاس شد و رو به پسربچه ها کرد و گفت: « بچه ها! این زنگ انشاء داریم. لطفا کتاب علومتان را باز کنید و درس « عجایب هفتگانه جهان » را بیاورید و یک بار بخوانید. بعد یکی از عجایب هفتگانه را موضوع انشاء خود قرار دهید و در موردش بنویسید. » پسربچه های 12 ساله به سرعت مشغول خواندن کتاب علوم و نوشتن انشایشان شدند. همان طوری که بچه ها مشغول بودند، خانم معلم متوجه شد که یکی از پسربچه ها چیزی نمی نویسد. بنابراین از او پرسید: « عزیزم! می بینم کتاب هم داری. پس چرا انشایت را نمی نویسی؟ ». پسر با خونسردی گفت: « به دلیل اینکه من فکر می کنم این چیزهائی که در این کتاب نوشته شده اند عجایب هفتگانه نیستند. » خانم معلم با تعجب پرسید: « پس عجایب هفتگانه از نظر تو چه هستند پسرم!؟ ». پسر به آرامی پاسخ داد: « لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و دوست داشتن. » کلاس در سکوت فرو رفت و کمی بعد، صدای دست زدن خانم معلم به گوش رسید.
« بهرام نصیری »