دم عشق گرم
که با یک نگاه و اشاره،
همه کار و بار مرا راه انداخت!
اگر چه در آن لحظه گم شد
کمی دست و پایم،
دلم رنگ و رو باخت؛
دم عشق گرم
که با خوب و بدهای ما ساخت!
« حسن فرازمند »
دست من خورد به یک بوته ترد.
لمس کرد
ساقه ای کوچک را.
شست من نیز خبردار شد از راز شکفتن
و دلم باز به یاد تو تپید و
از تو گفتن.
« حسن فرازمند »
گفتم که برای باغبان بنویسم؛
از غیرت سبز آسمان بنویسم.
وقتی که نحیف و شاعرم کرد زمان،
گفتم که چگونه از خزان بنویسم.
« دانیال رحمانیان »
ای کاش غزل درد مرا می فهمید،
یک لحظه رخ زرد مرا می فهمید!
ای کاش میان همه خلق خدا،
شاعر نفس سرد مرا می فهمید!
« دانیال رحمانیان »
ای دوست! دلم چشم تری می خواهد.
با دل چه کنم؟ همسفری می خواهد.
در سینه دلی به وسعت پرواز است.
از مرغ سحر بال و پری می خواهم.
« دانیال رحمانیان »