تو را با طعم شبنم دوست دارم.
شب و باران نم نم دوست دارم.
نگاهت آن قدر با من صمیمیست
که آن را هم چو مریم دوست دارم.
« دانیال رحمانیان »
نه ابری، نه باران، نه چتر.
نه گل بودم امروز،
نه عطر
و یک یاس لبخند مهمان نکردم کسی را
و یک سکه در قلک صبح حتی نینداختم.
من امروز هی باختم،
باختم،
باختم.
نمانده است چیزی دگر،
برای نوشتن در این دفتر خاطرات؛
به جز درد و هیهات.
« حسن فرازمند »
بعد از تو حتی از در و دیوار می ترسم،
از بوی گل هم مثل رنج خار می ترسم.
از روز؛ از این دم کرده بسیار، در رنجم.
از شب؛ از این تاریکی سرشار، می ترسم.
آتش گرفتم، همچنان در خویش می سوزم.
از چشم تو؛ این شعله اسرار، می ترسم.
رفتی و من با خاطرات تو چه خواهم کرد؟
رفتی و من از عشق؛ این دشوار، می ترسم.
خوبان چه می خواهند از جانم، خدای من!؟
از هر چه خوبان بعد از این، انگار می ترسم.
بعد از تو سرگردانیم آغاز شد در باد.
وقتی تو با من نیستی، ای یار، می ترسم!
در شهر با آئینه ای در دست می گردم.
از دوستان در رنجم، از اغیار می ترسم.
دیگر چراغی نیست در دستم، به جان تو!
بی چشم تو از کوچه و بازار می ترسم.
« شعبان کرمدخت »
زمانی بخت یارم بود هر روز،
نگارم در کنارم بود هر روز.
دلم را بی سر و سامان نبینید.
نگاهی بی قرارم بود هر روز.
« حسن احرامی »
فدای آن قد و بالا! کجائی؟
منم « مجنون »؛ تو، ای « لیلا »! کجائی؟
تمام شهر را گشتم؛ نبودی.
پرم از آه و واویلا؛ کجائی؟
« حسن احرامی »